|
شـعـرهـای عـاشـقـانـه ، عـکـس ، اس ام اس
|
ازرابطه من و ستاره همه محل باخبر بودند وهرکی ما دوتا روباهم می دید میگفت
بازلیلی و مجنون دارند میایند.یا بعضی زنهایی که گاه گداری گوشه وکنارخیابون
وکوچه باهم مشغول غیبت کردن بودند وقتی ما دوتا رومی دیدند با هم پچ پچ کنان
می گفتند که خیلی به هم میاند وخداخوب دروتخته روبه هم جفت وجورکرده وازاین
جورحرفها داستان عشق ما دست کمی ازعشاق درون کتاب نداشت وبا گذشت
زمان ازعلاقه ما به هم کمترکه نمیشد هیچ بیشترهم می شد.برای من دیدن ستاره
مثل رویا بود و ندیدنش کابوس وحشتناک ، حاضربودم هرعذابی رو تحمل کنم تا
دراذای اون بتونم روی ماه ستاره روببینم ومی دونستم که علاقه ستاره هم به من
دست کمی ازمن نداشت ولی ازاونجایی که هیچ عاشقی به راحتی به معشوق اش
نمیرسه وعذاب کشیدن روپیشونی همه عاشقها نوشته شده ما هم ازاین قاعده
مستثنی نبودیم من وستاره دخترعموپسر عموبودیم وازهمون دوران کودکی همبازی
هم بودیم پدرمن وپدرستاره هم باهم یک کارگاه تراشکاری روبا کلی بدهی راه
انداخته بودند.عموی دیگه ام که ازاین دوتا برادربزرگتر بود زیاد با برادرهاش رابطه خوبی
نداشت و چون از وضع مالی خوبی برخورداربود این دوبرادررودرشائن خودش نمی دید
ولی این اواخربه خاطرپسرش حسام که نسبت به ستاره ابرازعلاقه میکرد به
پدرستاره روی خوش نشون میداد وچون من رو مانع بزرگی برای ازدواج پسرش با
ستاره می دید دنبال موقعیت خوبی بود که بین پدرمن وپدرستاره اختلاف بیندازه
پدرحسام چندین بارستاره روبرای پسرش خواستگاری کرده بود ولی پدرستاره
هردفعه حرف منوبه میون می کشید ومی گفت که قول ستاره روبه پسربرادرم
دادم.پدر حسام وقتی دید با زبون خوش نمی تونه به خواسته خودش برسه تصمیم
گرفت ازراههای دیگه وارد بشه وبیشتراهدافش هم این بود که بین دوبرادراختلاف
بیندازه وبالاخره موقعیتی که پدرحسام درانتظارش بود فراهم شد.جریان ازاین قراربود
که مادر ستاره دچار بیماری مرموزی شد وتلاش پزشکان هم برای معالجه وی نتیجه
بخش نبود ووضع جسمانی اوروزبه روزبدترمیشد تا جایی که توان تحرک وراه رفتن
راازدست داده بود پدرستاره ازاینکه همسرش را در آن وضعیت بد قرارگرفته بود
بسیارغمگین بود و نمی دونست که چکار باید بکنه پدرحسام که تا اون روزساکت بود
به برادرش پیشنهاد داد که همسرش روبه خارج کشورببره وازپزشکان خارجی کمک
بخواد ولی آقا رسول که ازلحاظ مالی درتنگنا قرارداشت پیشنهاد برادرش رورد کرد
ولی پدر حسام با لحن دوستانه به برادرش گفت ما باهم برادروهم خون هستیم من
اگه امروز به داد تونرسم کی پس برسم، بماند که توپسرم رولایق دخترت نمی دونی
آقارسول که ازخجالت نمی تونست سرش روبلند کنه با صدای گرفته گفت من نمی
تونم بر خلاف میل دخترم عمل کنم واگه تواین مبلغ روبه این خاطرمی دی که رای من
روعوض کنی باید بگم دراشتباه ای.پدرحسام که ازاین لحن صحبت کمی جا خورده بود
مکثی کرد وگفت نه نه به هیچ وجه اینطور نیست من فقط میخوام بدونی با دادن
دخترت به پسررحیم،دخترت روبدبخت می کنی وتواین دوره زمونه پول حرف اول و
آخررومیزنه ولی با این حال بهت اجازه میدم که بعد ازمعالجه همسرت و دریک فرصت
مناسب باهم دراین مورد صحبت کنیم من مقدمات سفرهرسه شما روبه خارج فراهم
می کنم توهم بیش ازاین فرصت روازدست نده، آقا رسول با سرحرفهای برادرش
روتایید کردوازاون تشکرکرد ولی ازنیت شوم برادرش بیخبر بود.من ازیک طرف ناراحت
بودم که برای مدتی ازستاره دورمی مونم واز طرفی خوشحال بودم که مادرستاره
برای معالجه به خارج میرفت واین اندیشه من روکمی آروم میکرد.روزی که آقا رسول
به همراه دختر وهمسرش راهی خارج می شدند روبه پدرم کرد وگفت امید من بعد
ازخدا به تواست من کارگاه را به تومی سپارم پدرم هم گفت خیالت راحت باشد
تودیگرباید دلواپس خانواده خود باشی نه چیز دیگری ومن وستاره هم که حرفی برای
گفتن نداشتیم با چشمانی لبریزازاشک به دوردستها خیره شده بودیم بعد ازرفتن آقا
رسول پدرم مجبورشد بیشترکاربکند ودیرتربه خانه بیاید تا اینکه جواب گویی بدهکاریها
باشد.یک روزمردی به کارگاه پدرم مراجعه کرد وازیک نوع قطعه به تعداد زیاد سفارش
داد که کل مبلغ سفارش بیش ازپنجاه میلیون تومان بود ولی قطعه مورد نظررابا
دستگاههای موجود درکارگاه نمی شد ساخت آن مرد به پدرم مبلغ دومیلیون بیعانه
داده بود وقرار شد که قطعات را تا یک ماه دیگر تحویل بگیرد ووقتی پدرم بیعانه
بیشتری درخواست کرد آن مرد با گفتن این جمله که من در حال حاضرهمین قدرپول
دارم وبه زودی ازبانک وام خواهم گرفت پدرم راقانع کرده بود پدرم برای اینکه بتواند
دستگاه راتهیه وبا آن قطعات راتولید کند مجبورشد سند کارگاه را نزد پدرحسام
گروگذاشته وبا گرفتن سي میلیون تومان مشکلش راحل کند.پدرحسام این مبلغ را
بعنوان قرض به مدت یک ماه به پدرم داد وگفت اگر نتوانی زودتراز یک ماه پول من رابدی
من کارگاه راخواهم فروخت وپدرم هم شرط اوراپذیرفت غافل ازاینکه او برایش نقشه
کشیده است چون مشتری پدرم را هم اواجیرکرده بود وطبق نقشه ازقبل طراحی
شده هرگزدیگربه دنبال قطعاتی که سفارش داده بود نرفت وبعد ازگذشت یک ماه پدرم
با کلی قطعه ساخته شده و سي میلیون بدهی گرفتارمکربردادرش شدهیچ وقت
اشکها والتماسهای پدرم را زمانی که برادرش مشغول حراج کردن کارگاه
ودستگاههای آن بود فراموش نمیکنم،هنوزمدتی ازاین جریان نمی گذشت که
خبردارشدیم آقا رسول ازخارج قصد بازگشت دارد وخبرناگوارتر اینکه همسرش هم به
رحمت خدا رفته بود و تلاش پزشکان برای معالجه وی بی ثمربود.وقتی ستاره و
پدرش به ایران بازگشتند پدرحسام با تزویرجریان فروش کارگاه رابه شکل دیگری
تعریف کرد و به پدرستاره گفت بعد ازرفتن شما به خارج شریکت کل کارگها رابا
دستگاههای آن یک جا به من فروخته وقصد فرارازکشورراداشته است واینقدرگفت
وگفت تااینکه دوبرادررابه جان هم انداخت ودیگرحرفهای پدرم برای آقا رسول قابل
قبول نبود پدرم که همه چیزراازدست رفته می دید خانه پدری خودرابه قیمتی نازل
فروخت وپول آن رابه آقارسول داد وزمانی طول نکشید که سنگینی این همه رنج
وعذاب اوراازپای درآورد ومنومادرم را با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت.(ادامه در پایین عکس)

پدرحسام که همه چیزرابه سود خود می دید باردیگرستاره راازآقا رسول برای پسرش
خواستگاری کردوبه پدرستاره قول داده بود درصورت پذیرفتن خواسته اش اورااز
هرلحاظ بی نیازخواهد کردوپدرستاره نیز پذیرفت با شنیدن این خبرازستاره دنیا برایم
تیره وتار شد دلم میخواست آن چه که شنیده بودم کابوسی بیش نباشد ولی تمام
شنیدهای من چیزی جز واقعیت نبود یک باره تمام روزهای خوشی که با ستاره
داشتم مانند یک فیلم ازمقابل دیدگانم عبور کرد ومن با یادآوری آنروزها مثل ابربهاری
می گریستم.کسی که یک عمرتنها همدمم بودوهمه جا نامش رابعنوان همسرم
ذکرمیکردم به یکباره ازدست رفته میدیم اش.دراین افکارغوطه وربودم که ستاره با
گفتن این جمله که من مطعلق به توهستم نه کس دیگه اتاق راترک کردروزعروسی
ستاره فرا رسید ومراسم باشکوهی بپا شدهمه غرق شادی بودندوصدای هلهله
ازهرسویی به گوش میرسید وقتی خاله ستاره میخواست به اتاق دخترش برود تااورا
به اتاق عقد ببرد با دیدن صحنه فجیعی مثل مارگزییده ها شد.ستاره غرق درخون بود
وخون زیادی ازبدنش رفته بود ستاره من با تیغ شاهرگش روزده بود و دردستش یک
برگه رونگه داشته بود روی برگه نوشته شده بود:عزیزم یادته که بهت گفتم برات
میمیرم خیال کردی دروغ میگم نه هرگزبیا و مرگم روببین تا باورم کنی .(ادامه در پایین عکس)

من بعد ازآن اتفاق بی شباهت یه مرده متحرک نبودم ازهمه جا وهمه کس بریده بودم
تنها دلخوشی ام خواب بود وخواب دیدن تا چشمهایم راهم میگذاشتم ستاره به
خوابم میامد با چهره ای معصوم خنده برلب دست دردست هم درباغهای خیالی می
گشتیم واز مصاحبت با هم لذت می بردیم مادرم که ازحال وروزمن درخواب خبرنداشت
با زبان نصیحت از من درخواست می کرد که کمتربخوابم وبه فکر کسب وکارباشم
وچند بارهم چند دخترازفامیل و همسایگان را به من پیشنهاد کردکه ازیادستاره در
بیام بیرون ولی من به اومی گفتم من با خیال ستاره میخوابم و تمام رویای من به
ستاره تعلق دارد مادرم با بغض می گفت آخه پسرنازنینم ستاره توبی فروغ شده اون
که دیگه دستش ازدنیا کوتاه شده وازاین جورحرفایک شب ستاره در خواب به من
گفت تومگه منودوست نداری من هم با تعجب گفتم چرا عزیزم این چه حرفیه که
میزنی ستاره گفت پس چرانمیای پیش من بمونی من بخاطرتوخودموازبین بردم اوایل
فکرمیکردم که شوخی میکنه ولی هرروزخواسته خودشو تکرارمیکرد.دیگه ازاین بلا
تکلیفی خسته شده بودم تصمیم خودمو گرفتم یک شب که آسمان پرستاره بود
بارسفرخودمو بستم وبه سفری بی بازگشت پای نهادم.

من تو رو دیدم اما دلم در التهابه
میرم که تا در غربتم نوری بتابه
ای زندگی بی زارم از بیهوده بودن
میرم که تا پیدا کنم فردای روشن
این شعری که این بالا نوشتم یه موزیک زیبا از امین حبیبی هستش به اسم غریبه براتون آماده کردم دانلود کنید










گاهي آرزو مي کنم... 
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"










نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه
من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه
من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر
نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه
تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه
من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه
هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره
اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه
آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي
مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه
من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني
زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟
مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده
هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه
رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن
قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه
شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه
حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه
ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن
يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه
تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني
اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه
چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت
تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه










دوستت
دارم را من
دل آويزترين شعر جهان 
یافته ام این گل سرخ من است
دامني پركن از اين گل كه بري خانه
دشمن که فشانی به دوست راز خوشبختی
هركس به پراكندن اوست تو هم اي خوب من اين
نكته به تكرار بگو اين دل آويزترين شعر جهان را همه
وقت نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو دوستت دارم
را با من بسيار بگو دوستم داري را از من بسيار بپرس








نازنينـــــــــــــــــــم !
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام 
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم
من سري دارم که مي خواهد کمند
حالتي دارم که محتاجم به بند
کاشکي در گردنم زنجير بود
کاشکي دست تو دامنگيربود
عقل ما سرمايه دردسر است
من جهان را زير وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
من دگر از هر چه جز دل خسته ام
عهد ياري با دل دل بسته ام
بر لب تو خنده مجنوني ام
خنده تو رنگي از دلخونيم



باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد
باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد
باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها
خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها
باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله
ديده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله
باز قلب پنجره بر روىمن وا مى شود
باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود
باز هم لاىكتابم مىنهم يك شاخه ياس
مىكنم بهر پيامى قاصدك را التماس
باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مىشوم
باز هم با ياد تو سر شار رويا مىشوم
پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...





یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ... 


بودن و نبودنش فرقی نداره ...
تو قسم خورده بودی با من می مونی ...
دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...
خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...
قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...
تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..



جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...










دلم میخواد بمیرم
شاید آروم بگیرم 
بگیرم دستاتو تو دستهام
دلم برای کسی تنگ است 
که چشمهای قشنگش را 
به عمق آبی دریا می دوخت 
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند 
دلم برای کسی تنگ است 
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد 
و پري دلم را با وجود خود خالي 
دلم برای کسی تنگ است 
کسی که بی من ماند 

کسی که با من نیست 

دلم برای کسی تنگ است
که بیاید 
و به هر رفتنی پایان دهد 
دلم برای کسی تنگ است 
که آمد 
رفت 
...... و پایان داد 
کسی .... 
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه 
واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...
دوستت دارم

کجایي اي يار قديمي
ديگه نيستي تا ببيني
ببيني دلم شکسته
جاي تو غربت نشسته
مگه قول نداده بودي
يه عمری پيشم بموني
اين رسم وفا نيست
دل شکستن که گنا نیست
اما تو دل نه شکستي
زدي قلبمو شکستي
نمی خوام بگم بمونی
اینو گفتم تا بدونی
رنگین کمانه من یه رنگه
زندگی بی تویه رنجه
دردی که دارو نداره
به تو مرهمی نداره
مرهم قلبهای خسته جای
تو غربت نشسته
یادت باشه رنگین کمان پاداشه کسی
است که تا آخرین قطر زیر بارون بمونه

من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم
من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم
من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم
من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم
من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم
من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم
من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم
من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم
من ایمین را از کودکان معصوم آموختم
و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم

گل
در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد
در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت
در عرض یک روز می شه عاشق شد ...
ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....
ساعت كوچيكه رويه تا قچه تو رو يادم مي ياره ساعت هايي كه با هم بوديم يادته اومديم يه بازي كنيم من بشم مجنون تو ,تو هم اون ليلي من ,اما من بازيمون وخيلي جدي گرفتم
و حالا چي دارم جز يه قلبي كه با خاطراتت ميزنه وقتي دو نفر رو با هم ميبينم اگه بگم حسوديم نميشه دروغه خيلي وقته نشده مثله قديما بشينيم برا هم از روزامون بگيم صبح هاي زيادي رفتن
و تو از هيچ كدومشون برام نگفتي تا حالا برام شعر گفتي تا حالا چند بار به خاطرم اشك ريختي من همون سينام عوض نشدم ولي تو چي........... اين نقطه ها ميتونن خيلي ناگفتا ها رو بگن كه من نميتونم برات بگم هر موقع كم مي ياريم آخر جمله هامون يه نقطه ميزاريم و از اول شروع ميكنيم دلم تنگ ميشه برات ولي چرا نمي فهمي باوركن دعوا هام به خاطر دوست داشتنته
كاشكي مي شد يه نقطه آخر عشقمون بزاريم و از اول شروع كنيم از وقتي واقعا دوستت داشتم نبودنت برام رنج آور بود تو كمتر بودي كنارم شايد بهتر بود نميگفتم دوستت دارم كاشكي همون
موقع تمومش مي كردم ولي تو نزاشتي گرفتاري هاي خودم كم بود غصه نبودنت هم روش اومد تو رو خدا يه بار وقتي ميگم دوستت دارم نگو دورغ ميگي , يكي ديگه رو ميخواي
چرا فكر ميكني من بهت دورغ ميگم فقط بگو چرا ؟ فكر كنم چيزه زيادي ازت نخواستم من نميتونم مثله فرهاد كوه برا رسيدن بهت بكنم ولي ميتونم يه شمع باشم كه برا رسيدن به تو بسوزم
و تنهايي تو روشن كنم هر چند كوتاه اما با عشق

گل رز،قشنگ،زیبا،عکس،اس ام اس های عاشقانه،شعرهای عاشقانه،

اگه سکوت برا من بهانه بود
برا تو دفتر خاطرات کهنه بود
روز هاي تنها بودن بهانه شد
بهانه اي برا ريختن اشک تو شد
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
اگه يه روز تموم بشه اشکه چشام
چي مي خواد به باره از چشام
يادته دعايي کردي تو برام
زير اون گنبد زرد, آقا م رضا(ع)
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
برسم به عشق جاويد خودم
عشق من توي چرا نيستي کنارم
شايد باورش سخته برات
که دوستت داشته باشم خيلي زياد
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
روزي پسري از دريا بودم برات
تنها رفيق دوريه تنهايت
حالا نيستي دختر تنهاي شب
چون بودن يا نبودنم نداره فرق
مي دونم خيلي کمم پر ازغمم
برا تو همون دليل موند نم
ديگه حتي ارزش نداره حرفام
چون ديگه دوستتم نداري, ميدونم
ميدوني چرا برات شعر ميخو نم
ميخونم تا بدوني دوستت دارم.....همين
دوستت دارم






غم تنها ترین تنهای دنیا
تویی زیباترین زیبای دنیا
تو مثل امید یک قناری
قراری بر دل هر بی قراری
منم یلدای بی پایان عاشق
تو بودی مرحم زخم شقایق
تویی لالایی خواب خوش آواز
بالم را مشکن در اوج پرواز
نگاهت را می پرستم ای نگارم
فدای تار مویت هر چه دارم


چشای بارونی من دیگه طاقت نداره
بدونه تو حتی یه دفعه پلکهاش و رو هم بزاره

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.
همیشه آرام هستی و صبور روزها در این خانه دلتنگ چشم انتظار تو هستم و وقتی از همه نامهربانی هاخسته می شوم ، زانوانت را مي جويم ... كه سر بر آنها بگذارم و آغوش گرمت را كه در آن آرام بگيرم...
.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.
در كلبه كوچك قلبم ،برايت، مركبي از غرور و محبت مهيا مي كنم تا تكسوار درياي بي انتهاي عشقم گردي .اگر رفتي و مقصد گمشده را نيافتي تو را به خدا سوگند مي دهم به كلبه كوچك قلبم بازگردي ! چشم به راه توام ...
.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.
ياد تو مثل خورشيدي در شبهاي تنهايي ام مي درخشد و همه ي ستارگان را مجاب مي كند وقتي تو باشي ، شب قابل تحمل است . تو يك روياي نديده اي . سر به ديوار مهرت مي گذارم و پشت نرده هاي خيال يك آرزو آنقدر مي نشينم و آنقدر مي نويسم تا ...
.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.
مي خواستم بروم تا انتهاي عدم ، مي خواستم نيست شوم ، گم شوم.قلب شيشه اي غرورم افتاد و شكست . حتي آهي نكشيدم چون زندگي را با حضور ت دوست دارم . تو را قسم مي دهم به شبنم هاي شفاف ، به صداقت ياس ، تو را قسم مي دهم به پاكي و محبت كه بماني
تو را قسم مي دهم به آب و آيينه كه بماني ... همه رفتند ، تو بمان ...
.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.
اي آبي ترين صبح ، تو از تبار بهاري و من از قبله پاييز .زير اين حجم سنگين تنهايي ، در ميان كوچه هاي گمنام زندگي به تو مي انديشم. سالهاست كه اشك ديدگانم ارمغان كوير گونه هايم شده است . تو نميداني كوچه باغ خاطره پر از پاييز شده است ، پر از سكوت تنهايي ...
.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.


چقدر عجیبه ......که تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره تا گریه نکنی 


کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمیگرده تا قصد


رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه


چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،حس کني هنوزم دوسش داري. چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدش هيچ چيزي به جز سلام نتوني بگي..... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه، اما مجبور باشي بخندي تانفهمه هنوزم دوسش داري
تموم خاطراتت یادم میاد
یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد
اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم
آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم
فکر تو یه لحظه از سرم نمیره
من میگم میمونی اما دل میگه میره
نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه
میدونم تو میری مهرم حروم میشه
بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه
تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه
می دونستم میری و تنهام میزاری
تو که از حال دلم خبر نداری
می دونستم آخرش این جوری میشه
یکی مون تنها میمونه واسه همیشه
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكردروزها و هفتهها سپري شد يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببينددر كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
روز اول گل مريم بهت دادم . تو ياس خواستي . برات ياس خريدم ، ميخک خواستي . يک شاخه ميخک خريدم ، نوبن به نرگس رسيد . يک روز بالاخره يک دسته گل خريرم که هر شاخه اش ، يک گل بود . اين بار بيرحمانه گفتي : کاکتوس ميخواهي !!! خبر از روزي که تو را گم کردم ، تمام روزنامه هاي شهر رو ميخونم . شايد از تو خبري بدست بيارم . اما غافل از اينکه تو يک حقيقت هستي و روزنامه ها معمولا کمتر حقيقتي رو مينويسن .
و ناله هايي که بي صدا در سکوت شکسته هاي قلبم مي شکست. و شايد از ديدن سرخي چشمانم خسته بود ، از صداي اشک هايم که در برکه ي غرورم فرود مي آمد و سايه اندوهم که او را نيز در بر گرفته بود... تنهايم گذاشت و هرگز باز نمي گردد و من تا عاقبت هرگز نيامدنش ؛ تنهايم...! تنهاي تنها با خاطراتش و ياد نگاهش و سرانجام من جايي نيست جز بي راهه ي تقدير ! که تا سراب آرزوهايم پيش مي رود و جرعه جرعه وجودم به قطرات آب مي پيوندد
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده اي ، من آن را سد نخواهم کرد حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را که نگفتم ميشنوم او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم نگفتم : اگر تو نباشي ، زندگي ام بي معني خواهد بود فکر ميکردم از تمام آن بازيها خلاص خواهم شد اما حالا تنها کاري که ميکنم گوش دادن به تمام آن چيزهايي است که نگفتم نگفتم : باراني ات را در آر ، قهوه درست ميکنم و با هم حرف ميزنيم نگفتم : جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشي


شعرهای عاشقانه،اس ام اس های عاشقانه،جملات زیبا،موزیک،نرم افزار،جوک،عکس،گل،جوک،رز
برای عشق گریه کن اما کسی را به خاطر عشق به گریه کردن ننداز ، با عشق بازی کن اما هرگز کسی را با عشق بازی نده



عاشق یک بار به دنیا میاد اما سه بار میمیره ، وقتی یارشو با کسی می بینه ، وقتی بفهمه اون دوستش نداره ، وقتی بفهمه هیچ وقت به اون نمیرسه



میشه مثل یک قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ، ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضیا از چشمت جاری میشه



بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود ، اهل زمین نبود نمازش شکسته بود ، بر سر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود ، بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود و چشمان او که دائما از اشک شسته بود ، بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود ، بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود



در دفتر زندگیت برای سفید ماندن صفحه ی غصه هات همیشه دعا می کنم



می گویند یک دقیقه طول میکشد تا شخصه خاصی رو بیابی ، یک ساعت طول میکشد تا او را ستایش کنی ، یک روز طول میکشد تا دوستش بداری ، اما یک عمر طول میکشد تا فراموشش کنی



ای زیباترین بهانه ی زندگی ، بودنت تنها دلیل بودن من است و در کنار تو بودن زیباترین لحظه ی زندگی ام



از دوست چه می ماند در آینه فردا ، جز حرف دل انگیزش جز خاطره ای زیبا



چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ می گفتم ، ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی ! می دونی چرا ؟ چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که می شناسم ، دقت کردی که قشنگترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ، خورشید یکیه ، زمین یکیه ، خدا یکیه ، مادر یکیه ، پدر یکیه ، تو هم یکی هستی ، وسعت عشق من به تو هم یکیه ، پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم



دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ تو دریاست ، اما دل کندن مثل پیدا کردن همون سنگه



عشق همچون نقاشیست ، با این تفاوت که نقاشی را می توان پاک کرد اما عشق را هرگز



گل من خبر نداری گلدونت برات میمیره ، اگه تو پژمرده باشی گلدونت دلش میگیره



کاش زندگی در برگ درخت جاری بود ، آنگاه تا بهار بود می خندیدیم و بعد به امید پاییز می نشستیم



هفت شهر عشق.. شهر اول : نگاه و دلربایی.. شهر دوم : دیدار و آشنایی.. شهر سوم : روزهای شیرین و طلایی.. شهر چهارم : بهانه،فکر جدایی.. شهر پنجم : بی وفایی.. شهر ششم : دوری و بی اعتنایی.. شهر هفتم : اشک، آه و تنهایی



معلم گفت «الف» گفتم او. معلم گفت «ب» گفتم با او. معلم گفت «پ» گفتم پیش او. معلم گفت «ج» خواستم بگویم جدایی گفت نگو



مغرورانه اشك ریختیم چه مغرورانه سكوت كردیم چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم



برای رسیدن به تو سوگندها نوشتم بروی گلبرگ های زیبای گل شقایق و حال برای رسیدن به جدایی اشکم را با یاد تو می ریزم و عشقم را با یاد شقایق پرپر می کنم تا فراموش کنم لحظه های با تو بودن را



گفتی: هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم: اگه بارون نیومد چی؟ گفتی: اگه چشمه قشنگه تو بباره آسمون گریش میگیره ... گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمم خواست بباره تنهام نذار گفتی: به چشم ... حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی



چه زیبا.. گفتم دوستت دارم! چه صادقانه.. پذیرفتی! چه فریبنده.. آغوشم برایت باز شد! چه ابلهانه.. با تو خوش بودم! چه كودكانه.. همه چیزم شدی! چه زود.. به خاطر یك كلمه مرا ترك كردی! چه ناجوانمردانه.. نیازمندت شدم! چه حقیرانه.. واژه غریب خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه.. من سوختم




شعرهای عاشقانه،اس ام اس های عاشقانه،جملات زیبا،موزیک،نرم افزار،جوک،عکس،گل،جوک،رز
عکسهای عاشقانه



شعرهای عاشقانه،اس ام اس های عاشقانه،جملات زیبا،موزیک،نرم افزار،جوک،عکس،گل،جوک،رز
چشم چشم دو ابرو .. نگاه من به هر سو .. پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش .. دو دست باز یه آغوش .. بیا بگیر قلبمو .. یادم تو را فراموش...؟ چوب چوب یه گردن .. جای نری تو بی من .. دق می کنم میمیرم .. اگه دور بشی از من .. دست دست دو تا پا .. یاد تو مونده اینجا .. یادت می یاد که گفتی: بی تو نمی رم هیچ جا .. من من یه عاشق .. همون مجنون سابق



هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می ببنند



عشق امانت با ارزشی ست که هر کسی تو قلبش میزاره برای همینه که هر وقت بخوای عشقت رو از کسی پس بگیری باید قلبشو بشکونی



محبت تنها جوشكاری است كه دل ها را رایگان به هم جوش میزند



دوست داشتن مثل بازی با الا کلنگ می مونه اونی که عاشق تره همیشه خودشو می آره پایین تاعشقش از بالا بودن لذت ببره



یكی تصادف میكنه میمیره.. یكی مریض میشه میمیره.. یكی پیر میشه میمیره.. بالاخره هركی یه جور میمیره.. اما من برات همه جوره میمیرم



بیا دنیارو قسمت كنیم: آسمون واسه تو.. ابراش مال من.. دریا واسه تو.. موجاش مال من.. خورشید مال تو.. ماه واسه من.. اصلا دنیا واسه تو.. تو هم مال من



ای كاش قایق كوچكی در دریای قلبت بودم تا در دریای قلبت شناور می شدم و با پارو زدن به اعماق قلبت راه پیدا میكردم



برای مردن افتادن از ارتفاع لازم نیست. كافیه از چشمات بیفتم



اگر منو تو دو برگ بودیم... هنگام خزان ... زودتر از تو میشكستم و می افتادم... تا زمانی كه تو می افتی... در آغوشت گیرم



اگه یه روز من مُردم و تو منو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا سرِ مزارم و گلِ سرخی رو روی قبرم بذار تا همیشه اون گلی که بهت داده بودم رو به خاطرم بیارم ... ولی... اگه تو مُردی ... من فقط یک بار میام مزارِت .. میام و اون دسته گلِ سفیدِ مریم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هدیه میکنم وعاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی



برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست



وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش که بعد از اون چیکار کنی! شرمنده دلت باش که بهت اعتماد کرد



تو را از سمیم غلب و با طمام وجود دوصت دارم ... . . . . . . . . . . . . چیه .. چرا اینجوری نگام می کنی .. مگه بی صوادا دل ندارن



اگه این روزا حس كردی توی قلبت بجای صدای "تاپ تاپ "صدای اره و تیشه میاد نترس! مریض نشدی "من دارم توی دلت واسه خودم یك كلبه می سازم



از فرش فروشی مزاحمتون میشم اجازه میدین دلمو فرش زیر پاتون کنم تا هیچ جا جز دل من پا نذارین؟



فرقی نمیکنه که من اول اومدم یا تو، مهم اینه که کی تا آخرش میمونه



عاشقانه



در صفحه شطرنج زندگی همه ی مهره های من مات مهربانی تو شدند و من قلبم را به تو باختم



میگن خدا ابرهارو به گریه میندازه که گلها بخنده ، پس هر وقت گریه کردم ناراحت نیستم چون میدونم تو داری میخندی



اگر خدا حافظی در راه است ، سلام نکن . اگر کلید قلبی رو نداری ، قفلش نکن . اگردستی را گرفتی، رهایش نکن . اگر دفتری را بستی، بازش نکن . اگر قلبی را شکستی ، نازش نکن



عشق مانند جنگ است......آسان شروع می شود.......سخت پایان می یابد.........و فراموش کردنش محال است



می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟ چون یه روزی یه دستی پیدا می شه كه این فاصله رو پر كنه



بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی



لعنت به این زندگی .... وقتی که گریه کردیم گفتن بچه است. وقتی که خندیدیم گفتن دیوونه است. وقتی که جدی بودیم گفتن مغروره. وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش. وقتی که حرف زدیم گفتن پر حرفه. وقتی که ساکت شدیم گفتن عاشقه. حالا ام که عاشقیم می گن گناهه



دوسِت داشتم ولی هرگز نگفتم نگفتــم تـا ز چشــــم تـو نیفتـم نگفـتـم تــا نــدونی عاشـــقم مــن نـدونی بعــدِ تــو از پـا می افتـم خیــال کـردم اگـــه روزی بـــدونی می ری شعر جدایی رو می خـونی می ری تنها میشم با بغض و گـریه تــوی شهــــر و دیـــار بی نشــونی



اتل متل يك مورچه، قدم ميزد تو كوچه، اومد يه كفش ولگرد،پاي اونو لگد كرد، مورچه يه پاشكسته، راه نميره نشسته، با برگي پاشو بسته، نميتونه كار كنه، دونه ها رو باركنه، تولونه انبار كنه، مورچه جونم تو ماهي، عيب نداره سياهي، خوب بشه پات الهي



یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم



فراموش کردن کسی که دوستش داری ، مثل به خاطر آوردن کسی یه که هرگز نمی شناسیش



عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كند و تو از او رسم محبت بياموزي



عشق،عشق مي آفريند. عشق زندگي مي آفريند. زندگي رنج به همراه دارد. رنج دلشوره مي آفريند. دلشوره جرات مي بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد. اعتماد اميد مي آفريند. اميد زندگي مي بخشد. زندگي عشق مي آفريند. عشق عشق مي آفريند.



اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلبه تو!



زندگی آب راهايی است به نام وفا... ميريزد به جويی به نام صفا... ميرود به رودی به نام عشق... ميرسد به دريايی به نام وداع...




گل رز



غروب شد....خورشید رفت ....افتابگردان دنبال خورشید می گشت ... ناگهان ستاره ای چشمک زد .. افتابگردان سرش را پایین انداخت اری گلها هرگز خیانت نمی کنند



بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید،تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید...



آنكه هر روز هوس سوختن ما مي كرد كاش امروز بود تماشا مي كرد!



اگر كسي را دوست ميداري تركش كن. اگر قسمت تو باشد باز ميگردد. اگر هم باز نگشت يعني به تو تعلق نداشت. پس همان بهتر كه رفت



دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن



ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟



اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم



هی اس ام اس برو پیش اونی که فکر میکنم. اگه کار داشت مزاحمش نشو. اگه خواب بود آروم ببوسشو برگرد. اگه تو رو خووند بهش بگو که دوسش دارم.!



وقتی كسی رادوست داری، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. ووقتی كه كسی تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست پزشك اخمو شربت تلخ تجويز ميكند



کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند



میدونی اس ام اس خالی یعنی چی؟ یعنی به یادتم ولی حرفی واسه گفتن ندارم!
یه دو



ست خوب میگفت: آدما مثل کتابن تا وقتی تموم نشدن جذابن.پس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم نشی.چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه...!!



عاشق یک بار دنیا میاد اما سه بار میمیره: 1 – وقتی یارشو با کسی میبینه 2 – وقتی به فهمه اون دوستش نداره 3 – وقتی به فهمه هیچ وقت به اون نمیرسه.



با خود عهد کردم که تو را دیدم بگویم از تو دلگیرم ...... ولی باز تو را دیدیم و گفتم بی تو میمیرم



به دلم گفتم که عشق را خلاصه کن گفت: آغاز کسی باش که پایان تو باشد



داشتم بهت فکر میکردم، یه قطره اشک از چشمم اومد، پرسیدم چرا اومدی؟ گفت آخه توی چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست



براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، ديوانه هيچ نداشت و گريست، گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد، اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است ...




گل رز،گل،عاشقانه،+



خیلی تلخه که ببینی یه آهو اسیر پنجه های یه شیر شده، ولی تلختر اونه که ببینی یه شیر اسیر چشمای یه آهو شده.



دوست دارم شبی را با غمت سر کنم ..... دفتری از اشک چشمهایم تر کنم .... نام آن دفتر کنم دیوان عشق ..... عشق را عنوان آن دفتر کنم


هيچ کس اشکي براي ما نريخت. ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ..... چند روزي هست حالم ديدنيست ..... حال من از اين و آن پرسيدنيست ...... گاه بر روي زمين زل مي زنم ...... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم ...... حافظ ديوانه فالم را گرفت ..... يک غزل آمد که حالم را گرفت ...... ما زياران چشم ياري داشتيم ...... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم



امروز روز اختراع كبريته ، روزت مبارك آتيش پاره



افسوس که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود



لاک پشت ها هم عاشق ميشن ولي تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون ميکن



ای کاش هیچ وقت عشقی متولد نمی شد که احساسی بمیرد........



اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن



عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي كند مغز را خالي مي کند



هنر شمشير اينه كه يكي رو دو تا مي كنه،بنازم هنر عشقو كه دو تا رو يکي مي کنه



جيرجيرک به خرس گفت:دوستت دارم اما خرس گفت الان وقت خوابمه.خرس به خواب زمستوني رفت و نميدونست عمر جيرجيرک 3 روزه



يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم اما تو منو شكستي ولي خيالي نيست چون حالا خاك زير پاتم ..



نگه داشتن عشق مثل نگه داشتن آب تو دسته فکر مي کني تو دستته اما وقتي دستتو باز مي کني مي بيني هيچي ازش نمونده جز خيسي خاطرات



پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد



روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود



اس ام اس های عاشقانه،اس ام اس های رمانتیک،اس ام اس های غمگین،اس ام اس های کوتاه،اس ام اس های سرکاری،اس ام اس های جدایی،شعرهای عاشقانه،شب یلدا،عاشقونه،
رسم زمونه : تو چشم میذاری من قایم میشم .........اما تو یكی دیگه رو پیدا میكنی















روز اول گل سرخي برام آوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برام آوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برام آوردي و سر قبرم گذاشتي وگفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود







خواب ناز بودم شبی.... دیدیم كسی در میزند.... در را گشودم روی او ...دیدم غم است در می زند... ای دوستان بی وفا...از غم بیاموزید وفا..غم با آن همه بیگانگی..... هر شب به من سر می زند







همیشه میخواستم مالک قلبت باشم ، نه مستاجرش!!







خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه







ای عشق، شكسته ایم، مشكن ما را/ اینگونه به خاك ره میفكن ما را/ ما در تو به چشم دوستی می بینیم/ ای دوست مبین به چشم دشمن ما را







یکی در آرزوی دیدن توست ، یکی در حسرت بوسیدن توست ولی من ساده و بی ادعایم ، تمام هستی ام خندیدن توست







عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود







تو دفتر نقاشیهام رنگ چشاتو کم دارم ، بی معرفت نگام بکن فقط نگاتو کم دارم







اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم







هر وقت تنها شدی ستاره ها را بشمار اگه کم اومد .قطر های بارانو را بشمار .اگه بند اومد رو رفا قت من حساب کن که نه کم میاره و نه بند میاد







عكستو زدم جای ساعت دیواری از اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام







اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است







به هر جا که سر زدم،سری شکسته شد:به هر جا که در زدم دری بسته شد؛نه دگر سر زنم به دری،نه دگر در زنم به سری؟دگر روح دربه درم .ازسر و در زدن خسته شد







حتی اگه دیدن تو برام بشه غیر محال،مهم اینه دوستت دارم فاصله هارو بی خیال حتی اگه دیدن تو برام بشه غیر محال،مهم اینه دوستت دارم فاصله هارو بی خیال







زندگی كن و لبخند بزن به خاطر اونهایی كه با لبخند تو زندگی می كنند















قلبم ببر,جانم ببر,اما ز خود دورم مکن,بردی ببر,رفتی برو اما فراموشم نکن







دل به دلداران سپردن کار هر دلدار نیست . . . . من به تو جان می سپارم دل که قابل دار نیست







بعضیا میگن دنیا ارزشش رو نداره ! مگه میشه دنیایی که تو رو داشته باشه بی ارزش بشه







کاش تو چایی بودی و من قند ! تا خودم رو فدات میکردم تا تلخی روزگار رو حس نکنی







یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود این است حکایت آدم ها ، فراموشی







كاش میشد در غروب آفتاب ، بی صدا با سایه ها كوچید و رفت







زیباترین گل ها را برای زیبایی زندگیت و کوتاهی عمرشان را برای غم هایت آرزو مندم







مصرعی از قلب من ، با مصرعی از قلب تو / شاه بیتی میشود در دفتر و دیوان عشق







در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما / همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنها














خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ... الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ... تلافی من .... میرم تا به اون برسی ... سره راهت نباشم ... راستی ... قد من دوست داره ؟؟







خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه







یک نصیحت: مواظب خودت باش! یک خواهش: اصلاً عوض نشو! یک آرزو: فراموشم نکن! یک دروغ: تورو دوست ندارم!!، یک حقیقت: دلم برات تنگ شده







زمان ! به من آموخت که : دست دادن معنی رفاقت نیست ... بوسیدن قول ماندن نیست ... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست







چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است







یکی محبت میکنه و یکی ناز میکنه ! اونی که ناز میکنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاست







دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است







هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او وجز با او نمی خواهی







من یه فنجون چای داغ و به تو ترجیح میدم چون اون فقط زبونم میسوزونه و تو دلمو







سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم گریه کردم







خوشحالی که دلمو شکستی؟؟؟ بدان ای نازنین آنچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی







ميدوني چرا ستاره ها به هم چشمك ميزنن !؟ ميخوان به هم بفهمونن تو سكوت و فاصله هم ميشه گفت دوستت دارم







گویند زندگی زیباست عشق رویاست محبت تنهاست زندگی اب روان است که روان میگذرد عشق اتش جان است که گران میگذرد میرسد روزی که بی من روزها رو سر کنی میرسد روزی که در کنار عکس من شعرهای کهنه ام را از بر کنی من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم ای کبوتر زیبا ای پرنده قشنگ تو از من خوشبختر و سعادتمند تر هستی زیرا میتوانی پرواز کنی و به هر کجا که میخواهی بروی پس پرواز کن و بالهای سپید خود را بگشای برو بر بام خانه او بنشین و به او بگو چگونه به یادش هستم و شب و روز میسوزم و به او بگو که دوســـــتـــــــــش دارم







اس ام اس های عاشقانه،اس ام اس های رمانتیک،اس ام اس های غمگین،اس ام اس های کوتاه،اس ام اس های سرکاری،اس ام اس های جدایی،شعرهای عاشقانه،شب یلدا،عاشقونه،
افسوس که قصه مادربزرگ راست بود؛همیشه یکی بود یکی نبود

چقدر سخته وقتي كه دلت ميخواد سرت رو به ديواري تكيه بدي باز همون ديواري باشه كه يك بار زيرآوار غرورش له شدي...!

چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي نتوني بگي جز سلام!

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هات رو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوستش داري

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من باغچه نو مبارك

استاد گفت فعل رفتنو صرف كن: رفتم، رفتي، رفت ساكت شدم، خنديدم، ولي خندم تلخ شد استاد داد زد خب بعد؟ گفتم رفت رفت رفت رفتو دلم شكست،غم رو دلم نشست

۱.۲.۳.۴ روشمردم تک تک ،آهسته به دنبال تو رفتم با شک ،وقتی بزرگتر شدم فهمیدم ، تمرین جداییست قایم موشک

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني آه باران من سراپاي وجودم آتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

میگن اگه به یاد یکی بخوابی خوابشو می بینی، می میرم برات تا همیشه ببینمت

زندگی سه چیز است: اشکی که خشک می شود، لبخندی که محو می شود، یادی که می ماند

زندگی دریایى طوفانی است که قطب نمای آن محبت است

زندگی کوتاهتر از آن است که عشق ورزیدن را برای لحظه آخر بگذاریم

همیشه دﻧﺒﺎل ﻛﺴﻲ ﻧﺒﺎش ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎش زﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ دﻧﺒﺎل ﻛﺴﻲﺑﺎش ﻛﻪ ﻧﺘﻮﻧﻲ ﺑﺪون اون زﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ

ﻋﺸﻖ ﻣﺜﻞ آب ﻣﻲ ﻣﻮﻧﻪ...ﻛﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻲ ﺗﻮي دﺳﺘﺖ ﻗﺎﻳﻤﺶﻛﻨـﻲ...آﺧـﺮش ﻳـﻪ روز دﺳﺘﺖ رو ﺑﺎز ﻣﻴﻜﻨﻲ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﻧﻴﺴﺖ... ﻗﻄﺮه ﻗﻄـﺮه ﭼﻜﻴـﺪه ﺑـﻲ آﻧﻜـﻪﺑﻔﻬﻤﻲ... اﻣﺎ دﺳﺘﺖ ﭘﺮ از ﺧﺎﻃﺮه اﺳﺖ

زﻧﺪﮔﻲ آب راﻫﻲ اﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﺎم وﻓﺎ... ﻣﻲ رﻳﺰد ﺑﻪﺟﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺻﻔﺎ... ﻣﻲ رود ﺑﻪ رودي ﺑﻪ ﻧﺎم ﻋﺸﻖ... ﻣﻲ رﺳﺪﺑﻪ درﻳﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎم وداع

ﻛﺎش ﻫﺮﮔﺰ در ﻣﺤﺒﺖ ﺷﻚ ﻧﺒﻮد ، ﺗﻚ ﺳﻮار ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲﺗﻚ ﻧﺒﻮد ، ﻛﺎش ﺑﺮ ﺟﺎﻧﻲ ﻛﻪ در ﻗﻠﺐ دل اﺳﺖ ، واژه ﺗﻠﺦ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﺣﻚ ﻧﺒﻮد
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم

چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال

دروغ و خيانت رو هك كن. از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن. با صداقت و وفا و معرفت چت كن. از زيباترين خاطره زندگي وب بگير.تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي.و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن .وبه احساسات زيبايي پي ام بده.غم رو ديلت كن.و واژه بدي رو رينيم كن.براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند




بنویس از سرخط: بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه: وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست اونکه گذاشتو رفت: یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده دیگه صداش نکن: بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن: آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز: آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند: حالا که رفتو غصش رفته ز یادم اگه پیشم میموند: دیگه جز اون به هیشکی دل نمیدادم




عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم




روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...


زندگــی چـیـسـت؟
زندگی آفتابی ست که می کند طلوع
زندگی راهی ست که میشود شروع
زندگی بادی ست که می کند عبور
زندگی کوهی ست که می کند غرور
زندگی رودی ست که می کند خروش
زندگی بلبلی ست که می کند سکوت
زندگی نم نم باران خوشی ست
زندگی سیل عظیم ناخوشی ست
زندگی شکوفه های نو بهار
زندگی مسافره یا تک سوار
زندگی با خودش سایه ی امیدُ داره
اما اَفسوس با خودش نا امیدیُ میاره
زندگی ترانه های بی اساس
زندگی عطر خوش سبزه و یاس
زندگی شروع یک راه غریب
زندگی سفر به یک راه عجیب
زندگی لحظه ی با تو بودنه
زندگی همیشه با تو موندنه
زندگی همیشه با ترس و هراس
زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه
زندگی راز بزرگ خلقته
زندگی شعار بی تو بودنه
زندگی قلب یه دنیای بزرگ
زندگی برای من گسسته
زندگی هر چه دارد مال تو آری مال تو گر چه آشنایی و غریبی
ولی من به تنهایی و غم و غصه خودم دلخوشم فقط این مال منه از همه با وفاتره
زندگی مال تو.............................................

هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
www.mahan-online.blogfa.com www.mahan-pic.blogfa.com





تنهایی دردی نبود که من نتونم درمان کنم اما چطور شد که امروز درمانده و تنها هستم نمی دونم!! وقتی درست فکر میکنم می بینم این تنهایی به حوادث یک سال پیش برمیگرده ، در اوج شیطنت و جوانی بودم دوستهای زیادی داشتم یک لحظه هم تنها نبودم تمام روز با دوستان و همکلاسی ها خوش می گذراندم بعدشم توی خونه با خواهر و برادرم ساعات خوشی داشتم تا اینکه اون سر راهم سبز شد اون موقع ها به هر چیزی فکر میکردم الا به عشق. با دوستاهام صحبت میکردم همیشه میگفتم من به این سادگی ها عاشق نمی شوم این به صورت ادایی در اومد و میبینم که خیلی هم گران و به ضررم تمام شد بین دوستهام اعظم دختری بود که همیشه با من مخالف بود هر حرفی میزدم اون مخالفت میکرد اون می گفت: تو به اولین کسی که ببینی عاشق میشی هنوز برات موقعیتش پیش نیامده ولي اگر پيش بياد نمی تونی مقاومت کنی بزرگتر از دهنت حرف نزدن! و من با سماجت میگفتم نه اصلا چون من نمی خواهم تا حالا عاشق نشدم و اون می گفت: یک روز بهت ثابت میکنم که تو ضعیف تر از اونی که دیده می شی هستی اینقدر مغرور نباش! برای هر کسی پیش میاد همچین دوستی داشته باشه اما من اونو درست یک سال بعد شناختم گفتم اون سر راهم سبز شد ماجرا این طور شروع شد، سال آخر دبیرستان بودیم درس و کلاس کنکور خیلی من را خسته کرده بود دنبال هیجان بودم اما از هر چیزی که من را از درس جدا کنه دوری میکردم کلاس کنکور تمام شد و فقط برای تست زدن جمعه ها به موسسه می رفتم یک روز با اعظم برای سوار شدن به اتوبوس توی ایستگاه نشسته بودیم و داشتیم تند تند درباره تست اون روز صحبت میکردیم پسر جوانی از راه رسید و اجازه خواست تا کنار ما بشینه اعظم با آرنجش به پهلوی من زد و با اشاره ابرو از من خواست تا پسره را نگاه کنم سرم را بلند کردم پسر اتو کشیده و خوشگلی بود بی تفاوت نگاهم را برگرداندم اعظم دوباره مشتی به پهلوم زد اینبار که به پسره نگاه کردم دیدم داره من را نگاه می کنه نگاهش طور خاصی بود به نگاهش جواب دادم، لبخندی زد اعظم بلند شد و گفت: من برم بلیط بخرم بلیط نداریم به محض اینکه اعظم رفت پسره از جاش بلند شد و گفت: ببخشید اسم من فرشید اسم شما چیه؟ متوجه نشدم و گفتم: چی گفتید: گفت: اسمم را گفتم فرشید از آشنایی با شما خوشبختم دست توی جیبش کرد کاغذی بیرون آورد به دست من داد و گفت: این شماره منه اگر فرصت کردید تماس بگیرید بهتر آشنا بشیم این را گفت و با عجله از ایستگاه اتوبوس دور شد وقتی اعظم برگشت گفت: پسر خوشگله چی شد؟ گفتم رفت. چون با اعظم زیاد بحث عشق وعاشقی و دوست شدن کرده بودیم صلاح ندیدم شماره را بهش نشان بدم اون روز گذشت وسوسه تلفن کردن ولم نمی کرد شنبه شب بود که گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم خودش گوشی را برداشت و فورا من را شناخت و گفت: همان خانم مرموز که اسمشو نگفت: خندیدم و گفتم :اسم من بهاره پشت تلفن کلی گفتیم و خندیدم به من خیلی خوش گذشت فرشید بزله گو و بشاش اونقدر پشت گوشی حرفهای قشنگ و جوکهای خنده دار گفت اصلا دلم نمی خواست قطع کنم با اومدن برادرم توی اتاق ناچارقطع کردم تلفن های من به فرشید از همان شب شروع شد مرتب با هم تماس داشتیم حتی یک بار هم از من نخواست بیرون بریم از این کارش خیلی خوشم اومد پیش قدم شدم و با هم قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم سه ماه از آشنایی ما میگذشت و ما فقط یک بار همدیگر را دیده بودیم آنهم روز آشناییمان توی ایستگاه اتوبوس. روز موعود اعظم خونه ما اومد میخواستم بیرون برم رسید ارتباطم با فرشید را هنوز به او نگفته بودم دلم نمی خواست مسخره کنه انگار اعظم منتظر بود حرفی بهش بزنم اما من خودداری کردم و با اعظم از خونه بیرون اومدم بیرون خونه از هم جدا شدیم، توی خونه همه فکر کردند با اعظم رفتم فرشید یک شاخه گل سرخ به من هدیه داد با هم رفتیم پارک قدم زدیم اونقدر حرفهای قشنگ زد که نگو خیلی خوش صحبت و بزله گو بود از بودن با او سیر نمیشدم در تمام مدت بارها توی صورتش نگاه کردم اما یک بار هم به من نگاه نکرد ازش پرسیدم چرا از نگاه من فرار میکنه بی رودربايستي گفت: میترسم عاشقت بشم و قدمهاشو سریع تر کرد سرجام خشک شدم اون میترسید عاشق من بشه پس این عشق بود که بین ما تردد میکرد صدام کرد پیشش رفتم و گفتم: اگه عاشق بشی چی میشه؟ گفت: نه من نباید عاشق بشم و به هر ترتیبی بود حرف را عوض کرد بارها و بارها با هم بیرون رفتیم نزدیک یک سال بود با هم دوستی ساده و بی ریایی داشتیم این دوستی در دل من تبدیل به عشق شده بود و خودم حس میکردم فرشید هم منو دوست داره و عاشق منه اما جرات بروز اون را نداشتیم من معلوم بود اما اون چرا ابراز عشق نمیکرد سر در نمیاوردم تا اینکه یک روز اعظم خونه ما اومد و تمام ماجرا را برایم تعریف کرد به من گفت: یادت میاد پز میدادی من عاشق نمی شم و جلب توجه میکردی من هم برای اینکه پوز تو را به خاک بمالم با فرشید پسر عموم که دوستش داشتم و دوستم داشت تبانی کردم تا با تو دوست بشه و کاری بکنه که تو عاشقش بشی فرشید اوایل به من گزارش می داد کم کم دیگه از تو حرفی نمیزد و همه اش به من می گفت درباره بهاره حرف نزن سرت به کار خودت باشه، با من هم زیاد دوست نداشت روبرو بشه همه اش بهانه میاورد من با لجی که از تو به دل داشتم زیاد متوجه نبودم که فرشید را از دست دارم ميدم فکر می کردم به محض اینکه تو نشون بدی عاشقش شدی تو را پیش من رسوا میکنه و من به خواسته ام میرسم و بعد با فرشید درحالی که به تو میخندیم از تو جدا می شیم اما همه اینها خواب و خیال شد این وسط من فرشید را از دست دادم تو برنده شدی اون عاشق تو شده امروز پیشش بودم ازش خواستم تا با من بیاد و این قصه رو تمام کنیم فرشید به من چی بگه خوبه، گفت: از جلوی چشمم دور شو تو دیگه کی هستی اینقدر کور و نفهم که عشق من نسبت به بهاره را نمی بینی اعظم میگفت و گریه میکرد از ته دل هم اشگ می ریخت شوکه شده بودم من بازیچه دست اعظم و فرشید بودم از خودم بدم اومد به اعظم گفتم تو چقدر ظالمی مگه من چی گفته بودم که منو لایق همچین سرنوشتی دیدی من گفته بودم الان نمیخواهم عاشق بشم نگفتم که اصلا عاشق نمیشم تو با من میدونی چه کردی؟حالا نوبت من بود اشگ بریزم هر دو با هم گریه کردیم اون به خاطر اینکه فرشید عاشقش نبود و من به خاطر اینکه فهمیدم فرشید عاشقم شده دنیای غریبی است آخرین حرفم به اعظم این بود که به فرشید بگو دیگه حتی اسم من را به زبان نیاره دیگه نمی خواهم ریختشو ببینم در ضمن حتی نمی خواهم ریخت تو را هم ببینم اون دوستی که بین ما نبوده تمام شد اعظم رفت و من تنها شدم دیگه حوصله نداشتم از همه بدم میامد با خودم فکر کردم دوست صمیمی این باشه دوستهای دیگه وای وای اوقاتم تلخ بود. تصمیم تازه ای در زندگی گرفتم با کسی صمیمی نشوم و به کسی اجازه ندم به حریمم وارد بشه از همه دور شدم حتی با خانواده ام هم دیگه خوش نیستم خوشی من با اعتراف اعظم تمام شد اعظم به خواسته اش رسیده بود تنهام و از این تنهایی و غمی که عایدم شده راضی نیستم من استحقاق این را نداشتم از فرشید هم خبری نشد حتی به خودش زحمت نداد از من عذر خواهی کنه دلم برای خودم می سوزه من بازیچه دست اعظم و فرشید شده بودم حسی در من نبود حتی حس انتقام، از کی انتقام بگیرم از اعظم که خود به خود این میان تنبیه شده بود یا از فرشید!! هر چه فکر میکنم به این نتیجه نزدیکتر میشوم که فرشید را دوست دارم اما کو عشق کو عاشق امروز بعد از ظهر ساعت پنج است و من این نوشته ها را در حالی می نویسم که از تنهایی خسته شدم با کسی ارتباط ندارم و تصمیم گرفتم به این تنهایی خاتمه بدم دفتر خاطراتم ای تنها دوست و یاورم به تو رازی را میگویم آن را پیش خود به امانت داشته باش کلی قرص تهیه کردم بعد از نوشتن خاطراتم اونها را میخورم و به این تنهایی خاتمه میدم عشق یعنی همین یعنی نرسیدن به یار و من بدون فرشید مرگ را انتخاب کردم. زنگ در میاد برمی گردم و بقیه را برات می نویسم و با تو خداحافظی میکنم. دفتر عزیزم امروز بعد از سالها میان وسایل قدیمی تو را پیدا کردم عجب چیزهایی نوشتم اون روز که میخواستم خودم را بکشم تو را بستم و ده سال بعد پیدات کردم. لابد دلت ميخواد بدونی اونی که پشت در بود کی بوده؟ دفتر را که بستم در را باز کردم با تعجب دیدم فرشید یک دسته غنچه گل سرخ همراه مادرش اجازه خواست وارد خونه بشه کنار رفتم وارد شدند مادرم را صدا کردم با روی باز از اونها پذیرایی شد مادرش گفت: مدتی است که این فرشید ما شیفته دختر شما شده هر کاری میکردم به من نمی گفت کیه که قاپ دلشو دزدیده امروز تا از زیر زبونش بیرون کشیدم راه افتادم و اومد اگه اجازه بدید جوانها با هم صحبت کنند من و شما هم در این میان بیشتر با هم آشنا بشیم با اشاره مادرم من و فرشید به اتاقم رفتیم یک ربعی گذشت و یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد تا فرشید زبان باز کرد و گفت: ازت معذرت میخواهم من نمی خواستم اینظور بشه روزی که اعظم از تو برام حرف زد و عکست را نشانم داد خیلی دلم خواست با تو آشنا بشم و تو را عاشق خودم کنم اما کارها اونطور که نقشه من و اعظم بود پیش نرفت و من عاشق تو شدم و توی این بازی من باختم امروز فقط برای عذر خواهی اومد اگر عشق من را قبول کنی سکوت کرد بقیه را من ادامه دادم گفتم: آره راست می گی تو را قبول کنم و تو تا آخر عمر وقت داشته باشی با من بازی کنی نه عزیزم من ساده هستم نه دیگه اونقدر!! دستش خورد به جعبه قرصها افتاد از زمین برداشت نگاهی بهش کرد وگفت: تو هم!!!! از این کلمه خنده ام گرفت پرسیدم مگه تو هم!! گفت: آره منم، چه تفاهمی منم تصمیم داشتم اگر امروز از تو جواب منفی بگیرم رسیدم خونه از همین قرصها بخورم فردا صبح توی روزنامه ها مینوشتند از دو محل مختلف دو جوان دست به خودکشی زدند از شنیدن حرفهای فرشید خنده ام گرفت اون بلد بود چطور من را سر حال بیاره سرحال و بشاش شده بودم و با هم به قرصها خندیدیم فرشید بقدری زبان ریخت و عذر خواست تا ناچار برای اینکه از دستش خلاص بشم گفتم: بخشیدمت پرسید زنم میشی گفتم: اگه قول بدی دیگه با من بازی نکنی هزار بار قول داد. دفتر عزیزم امروز از اون روز ده سال می گذره و من هنوز مثل روز اول عاشق فرشید هستم فرشید هم من را دوست داره و عاشق منه دفتر عزیزم اینبار تو را می بندم با این تفاوت که خیالت راحت باشه من خوبم و به خواسته ام رسیدم
برگرفته ازوبلاگه دیگه خودم تــــــرنــــم اشــــک





















زندگی شهد گل است زنبور زمان، می خوردش و آنچه از آن باقی می ماند عسل خاطره است.



عشق و سد مثل هم اند:اگر بگذاري ترك كوچكي ايجاد شود كه فقط باريكه آبي ازآن بگذرد،اندك اندك تمام ديوار فرو مي ريزدو لحظه اي مي رسد كه ديگر هيچ كس نمي تواند جلو جريان آب را بگيرد



ديروز واست ۱۰ تا شاخه گل فرستادم . ۹ تا طبيعی يکی مصنوعی يه تيکه کاغذ روش گذاشتم روش نوشتم : تا تموم گلها پژمرده نشه دوست دارم .



اي کاش سه کلمه غرور، عشق و دروغ وجود نداشت تاآدمها مجبور نمي شدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگويند



روزی به او گفتم: در چشمانم نگاه کن و بگو دوستت دارم.روشو برگردوند و گفت:خيلی دوستت دارم چند وقت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت.او برای هميشه رفت و من فهميدم که زبان عضو دروغگوئيست ولی چشمها هيچ وقت دوروغ نميگويندوقتي گريه ميكني ميگن بچست. وقتي خنده ميكني ميگن ديوونست. وقتي حرف ميزني ميگن پر حرفي. وقتي ساكتي ميگن عاشقي. وقتي عاشقي ميگن آخخخخخي. وقتي بخوري ميگن چقدر ميخوري. وقتي هم نخوري ميگن بازمعلوم نيست با كي بوده.توی دنيا اگه قرار بود جای چيزی باشم . دوست داشتم جای اشک رو صورت تو باشم تو چشمات متولد شم . رو پلکات جون بگيرم رو گونه ات جاری شم . رو لبات بميرم روز عشق و ديوانگی و محبت و فضولی و.... داشتن قايم موشک بازی می کردند تا نوبت به ديونگی رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده وديونگی رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديونگی که خودشو مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بينه و ديونگی هميشه کنارشه . عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم



موج اگر میدانست ساحل هیچوقت دستش را نمیگیرد، هیچوقت برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمیزد



چگونه بسويت بيايم؟ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشدچگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنمآری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنمو ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانیدلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ماای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرمکاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنمکاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهدو کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشمای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشیانتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينمشايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويمآری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته



سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت



خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت



خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند



جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم، خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت ميكنيم. خرس رفت خوابيد ولي نميدونست كه عمر جيرجيرك فقط سه روزه



تمام غمها را در کنارت ساده ديدم تمام عشقها را در نگاهت ساده ديدم تو به من ياري دهد تو مرا عاشق کن



هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره



زني زيبا مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟



افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهى مى كنيم ، آن زمان كه دوستمان دارند لج بازى مى كنيم ، و بعد براى آنچه كه از دست رفته است آ ه مى كشيم



اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو



با سكوتم هر روز شعر ها مي ساختم با خيالم هر شب روزها مي ديدم كه در آن غربت تنگ دلگيرم كه نه تنها هستم كه خيال خود را آسوده تر پندارم تو نمي داني باز در كدامين روزي شعر هايت را مي خوانم و نمي داني تو كه كدامين شعرت دلگرم لب هاي من است با خود فكر كردم كه دگر نبندد دل به هر راه مي بايست رفت نه تنها در اين غربت تلخ



هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه كه حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ادکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !
![]()
اونی که گفته بود پیشم مـی مونه کسی که من دلم می خواد همونه اونی که تو پایـیزواسم قسم خورد فــقط بــا مـن هــمیشه مــهـربـونـه اونی که گفت قسمت همش دروغه یـه چــیـزیـه درسـت مـث بـهـونـه اونـی که مـاجـرای عـاشـقـیـشـو گلدونه اطلسـی مـونـم مـی دونـه اون کسی که می گفت ستاره ها مون تــو بـهـتـریـن نـقـطـه کـهـکـشــونـه اون که می گفت توکل دوتامون بـه لـطـفـای خـدای آســمــونـهاونی که می گفت دق می کنه اگر که پـای کسـی دیـگـری در مـیـونـه اون که می گفت چاره فقط سکوته واســه جـواب حـرف عـاشـقـونـه نـمـی دونـم چـی شـد کـه رفـت آخـر پیغام فرستاد من می رم دیگه دیونه
![]()
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوسش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی ....
![]()
کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند وقـتی به هـم می رسیدند یـه جور دیگه می خـنـدیـدند
کاش آدما یه جور دیگه با هـم دیگه حرف مـیزدند وقـتی که حرفشون می شد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بــلـد بــودنــد مــوسـیـقـی زنـدگــی رو وقـتی با هم می رقصیدند یـه جور دیگه ساز می زدند
کاش آدما بـا هـم دیـگـه صـادق و بـی ریـا بـودنـد وقـتی بـه هم می رسـیـدند مـثـل تـو قـصـه هـا بـودنـد
کاش آدما بـلد بـودنـد کـه چـه جـوری شـنـا کـنـنـد تـو دریـای زنـدگـیـشـون دسـتـه مـاهـیـهـا بـودنـد ......
کاش آدما قـصـه آسـمـونـو از بـر مـی شـدنـد ..... تـو شـبـهـای تـاریـکـشـون مـثـل سـتـاره هـا بـودنـد ...
کاش آدما مـی فـهـمـیـدنـد زنـدگـی دو روز رو .... اون وقـت برای همدیگه بـی شـک یـه سـر پناه بودند
![]()
جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محكوم .... به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم
![]()
هرگز اشتباه نکن ... اگر اشتباه کردی تکرار نکن ... اگر تکرار کردی اعتراف نکن ... اگر اعتراف کردی التماس نکن ، و اگر التماس کردی دیگر زندگی نکن !!!
وقتی کسی به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جایی در بالای دلش برای ديگران هست!
![]()
ساده بگویم نگاه زاده ی علاقه است اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی زمان می گذرد زمانه نیز هم کودک می شوی جوان هستی و جوانی نمی کنی می گذری پیر می شوی می مانی باز هم در پی گمشده ای هستی که .. .. با تو هست و .. .. نیست.. باز در پی آن علاقه ی پنهان آن نگاه همیشه تازه ی هستی باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی غافل از آن که او دیگر تکه ای از تو شده سایه ای خوش بر دل تو گوشه گوشه ی این دل خراب... سرشار از عطر نگاه توست... "عزیز دل"
بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کس بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت
اگه کسي رو دوست داري،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي
![]()
زمستون بهونه است برف از آسمون خسته می شه پاييز بهونه است برگ از درخت خسته ميشه نوشتن بهونه است دلم برات تنگ ميشه...
می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است .فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است , گرفتن است.
گفت: عشق سادست ,همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی........
گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو .عشق تولد است به دست خويشتن
. گفتم:عشق رفتن است عبور است , نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است .راز بين من و توست ,بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد . مگر به مرگ.......

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

يادم نيست در آن صبح بهاري كه ما بچهها در صندلي عقب ماشين از انتظار خسته شده بوديم و از سر و كول همديگر بالا ميرفتيم، از مادر پرسيدم كه آن پيرزن چه نسبتي با ما داشت يا نه. به هر حال ـ اگر هم پرسيده باشم ـ هيچ وقت نفهميدم نسبت او دقيقاً با ما چيست. از آن صبح بهاري و از آن پيرزن فقط خاطراتي مهآلود در ذهنم مانده است و جز تنها خاطرهي تلخي كه يادش مانند فصلهاي سال مدام برايم تكرار ميشود، در واقعيت و زمان وقوع هيچ كدام از ماجراهايي كه به آن پيرزن مربوط ميشود، مطمئن نيستم، حتی همان صبح كه نميدانم چند بهار از آن گذشته است. گمان كنم تا پدر كليد خانه را به دست همسايه سپرد و خداحافظي كرد، يك كاميونت كه آن روز محمد ميگفت بچه كاميون است از ته كوچه پيدا شد و مادر و پدر به استقبال آن رفتند. پيرزني از صندلي عقب ماشيني كه به دنبال كاميونت ميآمد، پياده شد. مادر ما را به احترام او از ماشين پياده كرد و او براي بوسيدن تك تك ما خم شد؛ براي من بيش از بقيه. اصلاً يادم نيست كجا رفتيم و كي برگشتيم. وقتي برگشتيم، يادم هست كه همگي براي عيد ديدني به ديدار پيرزن رفتيم: در زيرزمين خانهي خودمان و در اتاقي كه كنار اتاق درس نويد بود. كوچكتر از آن بودم كه سؤالهايي كه هم اكنون در ذهنم نقش بسته است را آن هنگام درگوشي از مادر بپرسم: چرا اين پيرزن به خانهي ما آمده بود؟ پيرزن قبلاً كجا زندگي ميكرد؟ بقيهي اسباب و اثاثيهي پيرزن كجا بود، مگر ميشود اسباب يك نفر فقط در يك اتاق جا شود؟ و تمام اينها پرسشهايي بود كه بعدها نيز نميدانم چرا هيچگاه نپرسيدم. به گمانم تنها نام او را پرسيدم و مادر با صداي بلند طوري كه نويد و محمد نيز بشنوند او را معرفي كرده بود: «خال خانوم»
زير زمين ما بزرگ بود. ورودي آن شبه هال خانه بود و به دو اتاق خواب و يك آشپزخانه و يك دستشويي ختم ميشد. حمام با دستشويي يكي بود و كنار اينها موتورخانه و يك سالن و يك اتاق ديگر قرار داشت. مدتها بود كه نويد ميزش را به يكي از اتاقهاي زير زمين برده و آنجا را به اتاق درس خودش تبديل كرده بود. او عادت داشت ساعتها تنها در اتاق زيرزمينياش بنشيند و در حالي كه به مانيتور كه من به آن تلويزيون كامپيوتري ميگفتم خيره شده، كليدهاي كامپيوتر را با دقت و لذت فراوان فشار دهد. نويد روزهاي اول چيزي نميگفت ولي كم كم غرغرهايش شروع شد. وجود خاله خانم براي او ناخوشايند بود. مدتي كه گذشت از فضوليهاي مستمر پيرزن به ستوه آمده بود و از او در خانه با عبارت «پير خرف» نام ميبرد البته نه در حضور پدر.مادر نويد را بيتربيت و بيعاطفه ميدانست و با دل رحمي از خوبيهاي خاله خانم تعريف ميكرد. محمد سعي ميكرد با خاله خانم ارتباطي نداشته باشد. شايد هفتهاي يكي دو بار هنگامي كه او را تصادفاً در حياط ميديد، سلامي ميكرد و ميگذشت. رفتارش با غريبهها همين طور بود و نميشد قضاوت كرد كه واقعاً از پيرزن خوشش نميآيد. به علت وضع به وجود آمده من به صورت «پيك» بالا به پايين و پايين به بالا در آمده بودم. اوايل فقط در عمل و بعدها مانند حكم بديهي اما نانوشته به اين مقام منصوب شدم. «آقا يونس! اين غذا رو ببر برا خال خانوم.» «آقا يونس! برو پايين ببين خال خانوم خريد نداره.» «آقا يونس! قربونت برم. خال خانوم ميگه ظرفهامون هنوز پيششه. ميري بياري؟» مادر چندبار سعي كرده بود اين كارها را تقسيم كند اما نويد هميشه ابرو در هم ميكشيد و همان طور كه تلوزيون را روشن ميكرد، ميگفت: «به من چه؟ خودش بياد... پير خرف!» و محمد نيز غالباً در اين موارد به اتاق خوابمان ميرفت تا نگاهش با نگاه ملتمس مادر تلاقي نكند. وقتي چيزي براي خاله خانم مي بردم، دستي به سر و رويم مي كشيد، مرا ميبوسيد و با «شازده پسر شازده پسر» گفتن سعي ميكرد خامم كند: «آق يونس، بفرما ناهار با من باش...» «آق يونس، پير شي الهي» «آق يونس، درد نبيني تو زندگيت...». لابد ميدانست كه به نوعي مجبور به اين كارم و سعي داشت غير مستقيم دلداريم دهد. هميشه هم چيزي براي تعارف كردن داشت. نخود، گردوي خيسانده، كشمش خشك، و.... اما من كه يك تكه شكلات را به همهي آنها ترجيح ميدادم، هييچگاه تعارفش را با رغبت نميپذيرفتم. از تمام دفعاتي كه به زيرزمين رفتم، چيزي براي خاله خانم بردم يا چيزي از او گرفتم تنها يك بارش به دقت و با تمام جزئيات يادم هست، همان باري كه دوست دارم از يادم محو شود.
گاهي اقوام دورمان كه اقوام نزديك خاله خانم محسوب ميشدند به ديدنش ميآمدند. ازهيچ كدامشان خوشم نميآمد. نه از آن زني كه موهاي كوتاه و خرمايي رنگ داشت و جلوي خاله خانم دولا و راست ميشد و لبخند ميزد اما به من كه ميرسيد سگرمههايش در هم ميرفت؛ نه از آن پسر بچهي شلوغي كه هنوز مدرسه نميرفت ولي از نويد هم پرروتر بود؛ و نه از آن زن جوانتر و زيبايي كه وقتي مادر را ميديد شروع ميكرد به تملقگويي. معمولاً قبل از آمدن تلفني خبر ميدادند و بعد طرفهاي عصر هفت هشت نفري ميريختند در آن اتاق كوچك. هواي اتاق كه خفه ميشد، همراه خاله خانوم به حياط يا خانهي ما ميآمدند.
خاله خانم به اصرار مادر كه معتقد بود نشستن در آن زير زمين همان طور كه اخلاق نويد را خراب كرده است، استخوانهاي خاله خانم را نيز پوك ميكند، گاه و بي گاه در حياط مينشست. پارچهاي ضخيم را زير درخت گيلاسي كه از تنهاش چيزي مانند عسل ترشح ميشد، ميگذاشت و ساعتها در سايهي توأم درخت و ديوار مينشست. تكه دستمال چهارگوشي داشت كه روي سرش ميگذاشت؛ شايد ميترسيد چيزي از درختان لاي موهاي حنابستهاش بريزد. كتاب دعاي بزرگ و سنگيني داشت كه همراه خود ميآورد و ميخواند. قرآن نميآورد. سورههايي را كه لازم داشت يا حفظ بود يا در انتهاي همان كتاب دعا وجود داشت. به او غبطه مي خوردم! اگر نصف سورههايي را كه او حفظ كرده بود، من هم از بر بودم، امتيازم در كلاس قرآن از همه بيشتر ميشد. گاهي سوزن و نخ نيز با خودش ميآورد و لباسهاي عجيبي را كه نميدانستم كجاي بدن را مستور ميكند، وصله ميكرد. چندبار باغبان، مأمور برق، لولهكش، و ديگران ناگهان از در حياط وارد شده بودند و پيرزن را كه اصرار داشت هيچ مردي او را بدون چادر نبيند، غافلگير كرده بودند؛ و كسي كه در را بدون توجه با افاف باز كرده بود، تا مدتها با جملات شماتتبار خاله خانم سخت مؤاخذه ميشد حتی اگر آن فرد مادر بود! شايد همين اخلاقش باعث شد كه در آن شب بد يمن در تاريكي كنار پايهي ميز بمانم و صدايم در نيايد.
خاله خانم هر سال دو بار عيدي ميداد. يك بار عيد نوروز و يك بار عيد غدير خم. شايد عيد غدير تنها روزي بود كه نويد و محمد به طمع عيدي با رغبت به ديدار پيرزن ميآمدند. در آن لحظات غير معمول عيد ديدني و در آن اتاق تاريك زيرزميني معمولاً كسي جز مادر حرف نميزد. سپس خاله خانم سه تودهي اسكناس را كه با چسب نواري دورپيچ كرده بود، به عنوان عيدي به ما ميداد. ميگفت لاي قرآني است و تبرك است. چسب دور اسكناسها تعجب همه حتا پدر را برانگيخته بود. كسي از او نميپرسيد چرا اسكناسها را كه هيچگاه نونبودند لوله ميكند و دور آنها را چسب ميزند. نويد از اينكه مجبور بود چسب را با احتياط باز كند تا اسكناسها پاره نشوند، عصباني ميشد و زير لب فحش ميداد اما محمد تا مدتها پولها را همان طور نگه ميداشت و بعدها دور از چشم همه آنها را باز ميكرد. با اين حال سالي را به خاطر ندارم كه عيدي كسي پاره شده باشد.
در اين ديد و بازديدها، يك بار پيرزن خواب جالبي براي مادر تعريف كرد. ميگفت شب قبل «آقا» را خواب ديده كه بدون عبا و عمامه ولي با آرامش جلوي اتاق ايستاده و نماز خوانده است.بعد ادامه داد:«اونجا روهنوز جاروب نكردم مادر. صبح كه از خواب خاستم، كمرم رو اونجا گذاشتم و به پشت دراز كشيدم. تبركه. گفتم شايد اين كمر دردم آروم بگيره. از آقا خواستم به حق فرق شكافتهش دردام رو شفا بده» نميدانستم منظورش از «آقا» كيست. نويد نخودي خنديد، دستش را روي پيشونيش ماليد و بعد در هوا چرخاند؛ يعني كه عقل پيرزن زايل شده است. مادر كه نويد را ميپاييد، لب ورچيد. بعد رو به خاله خانم كرد و به پيشنهادهاي پزشكي خودش در مورد پياده روي و نور خورشيد و تغذيه پرداخت. به هر جهت وضع كمر پيرزن بهتر كه نميشد هيچ، مدام بدتر ميشد. او كه تقريباً راست و صاف به خانهي ما آمده بود، ديگر خميده راه ميرفت و مدام از درد كمرش شكايت داشت. مادر همراه اقوام پيرزن او را نزد پزشك ميبرد و عصا و كمربند طبي و دارو و دستور العمل انواع نرمش كمر تهيه كرده بود كه هيچ كدام چندان مؤثر نبود. بخصوص اينكه پيرزن از به دست گرفتن عصا با لجاجت عجيبي سر باز ميزد.
خاله خانم چراغ نفتي كوچكي داشت كه خودش به آن را «چراغ موشي» ميگفت. ارتفاعش تقريباً يك سوم چراغ نفتيهاي ديگر بود و فتيلهي مخصوصي داشت. پيرزن هر شب چراغ را جلوي در اتاقش روشن ميكرد. كسي نپرسيده بود چرا. تمام اتاقهاي زير زمين چراغ و برق داشت. خود پيرزن هم از اوايل شب كه ميخوابيد، تا نماز صبح بيدار نميشد. اما «چراغ موشي» هر شب بدون استثنا روشن و صبحها خاموش ميشد. نويد از بوي نفت كلافه شده بود. اما حمل دبهي نفت هر دو يا سه ماه يكبار كار سختي براي من نبود. با آنكه خاطرهي بدي از آن چراغ نفتي دارم، نميدانم چرا حالا، در اين سن، هوس آن چراغ را كردهام. نميدانم پير زن با آن چراغ چه كرده است، اما اگرچه انتظار بيجايي است دوست داشتم آن را به من ميبخشيد.
ماههاي آخري كه در آن خانه بوديم، پيرزن بدون كتاب دعايش به حياط ميرفت. زيراندازش را ميانداخت و ساعتها زير درخت گيلاس مينشست و ذكر ميگفت. ديگر به من سوزن نميداد تا نخ كنم و چيزي نيز نميدوخت. حضور افراد غريبه در حياط برايش مزاحمتي نبود، چون تا به او نزديك نميشدند، نميتوانست آنها را ببيند. مادر ميگفت چشمان خاله خانم آب مرواريد آورده است. نويد به مسخره ميگفت: «فكر ميكردم پيرزن خسيس فقط توي صندوقچهي اتاقش مرواريد نگه ميداره، نگو آبشون رو هم چلانده توي چشمش!» محمد يك بار از پدر پرسيد: «نميشود چشمهاي خال خانوم رو خوب كرد؟» و پدر جواب پيچيدهاي داد كه نهايتش به «نه» ختم ميشد. «نه» به علت سن زياد خاله خانم.
برنامهها همه چيده شده بود. به دنبال خاله خانم آمدند. وسايلش باز هم در يك كاميونت جا شد. اين بار نويد بود كه براي بوسيدن خاله خانم كاملاً خم شد. محمد هم بايد خم ميشد، اما من تقريباً همقد پيرزن شده بودم. فشار چروكهاي صورت و قاب عينك بزرگ و كلفتش براي گونههايم آشنا بود. مادر اشكهايش را از قبل خرج كرده بود و فقط بغضش را فرو ميداد، بعد از من خاله خانم را در آغوش فشرد و خداحافظي كرد. پيرزن عصازنان، در حالي كه يك مرد و دو زن از اقوامش همراهيش ميكردند، رفت و در صندلي عقب ماشين آنها نشست. نويد به مادر گفت: «چيه حالا؟ مگه سفر آخرت ميره؟» محمد جوابش را داد: «خفه شو!» و همان طور كه دعواي لفظي آنها به سمت داخل خانه محو ميشد، ماشين و به دنبالش كاميونت راه افتادند و من و مادر دور شدن كاميونت را تا چهارراه انتهاي كوچه تعقيب كرديم.
يكي دو ماه بعد خودمان هم از آن خانه رفتيم. خانه را خراب كردند. شايد آن قدر كه دلم براي زيرزمين بزرگ، اتاق تاريك خاله خانم، اتاق نويد، و موتورخانهي پر از سوسك كه در آنجا مخفيانه با بچهها آتش بازي ميكردم تنگ ميشد، به ياد اتاق خواب و بالكن روشن مقابلش كه در بهار و تابستان با رزهاي قرمز و صورتي تزئين ميشد نبودم. پدر ميگفت:«راه ديگهاي نيست. يا بايد اينجا رو فقط به قيمت زمين بفروشيم و يه آپارتمان كمي وسيعتر بخريم، يا خودمون اينجا رو بسازيم و بيايم توش بشينيم. خب مشخصه كه فروختن اين زمين حيفه....» اما به عقيدة من حيف آن درخت گيلاسي بود كه تنهاش عسل ميداد و خاله خانم زيرش مينشست و دستمالش را چهارگوش روي موهاي حنابستهاش ميانداخت.
از آن پس خاله خانم را فقط در بعضي ميهمانيهاي خانوادگي يا جلوي در سالن معدودي عروسيها ميديديم. پيرزن آب رفته بود. كوچكتر شده بود. آن قدر خميده شده بود كه گويي هميشه در حال ركوع بود. مادر ميگفت به سختي از يك قدمي چيزي را تشخيص ميدهد. ميگفت دچار فراموشي نيز شده است. اما چند باري كه در موقعيتهاي پيش آمده جلو رفته و نامم را در گوشش فرياد زده بودم، مرا براحتي شناخته بود: «آق يونس! هزار ماشالا. چه بزُگ شدي.» حتي ميدانست به او محرم هستم؛ مرا در آغوش ميگرفت و به سينه ميچسباند و من مانند كسي كه به صحنهي جنايت برگشته و مقتول خودش را ميبيند، سعي ميكردم سريعتر خودم را از سينهي او و خاطرهي آن شب دور كنم.
صداي حركت آسانسور نشان ميداد كه پدر برگشته است. در را باز كردم و او خسته از راه رسيد و تا كيفش را گوشهي اتاق تلوزيون انداخت و روي مبل پهن شد، تلفن زنگ زد و خبر فوت خاله خانم را دادند. چندان غير منتظره نبود. مدت زيادي بود كه حال خاله خانم رو به وخامت گذاشته بود. مادر كه بغض كرده بود گوشي را روي سينهاش گذاشت و نه از روي شماتت، شايد فقط براي اينكه جلوي ما گريه نكند، به پدر گفت: «مگر الان شما اونجا نبودي؟» پدر سري تكان داد و گفت: «همان موقع هم نبض درستي نداشت.» و گوشي را از مادر گرفت. به خودم دلداري دادم كه مرگ بهترين حالتي بود كه ميتوانست براي پيرزن اتفاق بيفتد. زندگي بدون ديد درست، بدون شنيدن، و بدون راه رفتن به چه درد ميخورد؟
فرداي آن روز به بهشت زهرا رفتيم. اين فكر كه چگونه كمر خميدهي پيرزن را صاف كرده و در تابوت جا داده بودند، به طور احمقانهاي آزارم ميداد. سعي كردم به چيز ديگري فكر كنم ولي كار اشتباهي كردم. ناگهان به ياد آن شب افتادم. دلم گرفت. دلم گرفت مانند آن زماني كه خانهي قديمي را ترك ميكرديم و من به صرافت نيفتاده بودم براي آخرين بار تمام اتاقها و زير زمين را سير نگاه كنم. دلم گرفت براي اينكه هيچ گاه در آغوش خاله خانم جرأت نكرده بودم از او رضايت بطلبم. دلم گرفت و به فرصتهاي غيرقابل تمديد لعنت فرستادم...
نويد خانه نبود و من علي رغم تهديدهاي او وسوسه شده بودم با كامپيوتر بازي كنم. غروب بود و وقتي از پلههاي زيرزمين پايين ميرفتم، فقط نوري كه از بالاي پنجرهي دستشويي به بيرون افتاده بود، آنجا را روشن ميكرد. وارد كه شدم، چراغ نفتي كوچك خاله خانم هم روشن بود و همين دو منبع نور كافي بود تا بدون نياز به روشن كردن چراغ، راهم را تا اتاق نويد پيدا كنم. بدون روشن كردن هيچ چراغي، كامپيوتر را روشن كردم و به بازي مشغول شدم. هنوز دشمنهاي زيادي را نكشته بودم كه صداي باز شدن در دستشويي را شنيدم. در اتاق نويد را باز گذاشته بودم و مشرف به دستشويي بود. به ناگاه هيكل نحيف، عريان و خيس خاله خانم را ديدم كه آرام آرام از دستشويي خارج ميشد. مستأصل ماندم. نميدانستم چه كار بايد بكنم. در يك لحظه ياد نور مانيتور افتادم و به سرعت كامپيوتر را خاموش كردم. نميدانم كدام نيروي اهريمني مرا به زير ميز كشاند. چشمهايم را بسته بودم و بيشتر از اين ميترسيدم كه نكند زير ميز سوسك باشد. در بد موقعيتي گير افتاده بودم. چشمهايم را باز كردم و از كنار پايهي ميز پيرزن را ديدم. نور چراغ دستشويي از يك طرف بر روي پوست چروك خردهاش افتاده بود و چروكهاي تنش را عميقتر از آنچه ميبايست ميبود، نشان ميداد. موهاي حنا بسته و خيسش دور سرش ريخته بود و پستانهايش مانند دو گلابي پلاسيده كه تا اواخر آذر هنوز از شاخه نيفتاده بودند، آويزان بود. حولهي كوچكي ميان دو پايش گذاشته بود كه تا حدي عورتش را ميپوشاند. رانهايش كبود مينمود يا شايد در نور كم زيرزمين اين گونه به نظرم رسيده بود. آرام و با احتياط مانند كسي كه براي اولين بار چوب اسكي به پا كرده باشد، راه ميرفت و لباسها و وسايلش را از اين طرف و آن طرف بر ميداشت. يكباره به خودم آمدم. شرم كردم و صورتم را برگرداندم. هيچ كاري نميتوانستم بكنم. پيرزن كه با حضور باغبان در حياط چندين روز به كسي كه در را باز كرده بود، نهيب ميزد، اگر ميفهميد او را عريان ديدهام با من چه ميكرد؟ يا شايد خودش از خشم و حيا قالب تهي ميكرد. گير افتاده بودم و راهي نديدم جز آنكه مدتها در آن تاريكي، زير ميز نويد، بنشينم. حتا وقتي پيرزن چراغ دستشويي را خاموش كرد و در اتاقش را بست نيز، همانجا مانده بودم و نگاهم را با ترس به پايهي ميز دوخته بودم. هنگامي كه جز صداي نفسهاي خودم چيز ديگري نشنيدم، با راهنمايي چراغ نفتي، آرام، تا جلوي پلهها رفتم و بعد به سرعت تا اتاق خوابمان دويدم و بدون خوردن شام، خوابيدم.
اين خاطرهي لعنتي كه بيشتر شبيه تكرار شكنجهوار يك كابوس در بيداري بود، هميشه، در همه جاي زندگي، و حتا در آن قبرستان نيز مرا آسوده نميگذاشت. چرخي در مردهشويخانه زدم و به محوطه برگشتم. مادر از حلقهي زناني كه گريه ميكردند جدا شد و به سمت من آمد. صورتش سرخ بود و چشمهايش قرمز. گفت: «يونس...» و صدايش تمنايي نامفهوم داشت: «ميداني ديشب... خال خانوم... قبل از فوتش...» بريده بريده ناله ميكرد. اشكش خشك شده بود و ماجرا را به زحمت تكه تكه برايم تعريف كرد. ماجرايي كه بعدها اقوام ديگر نيز برايم تعريف كردند. خاله خانم، درست پس از آنكه پدر نبض و فشار خونش را گرفته بود و نا اميدانه رفته بود، آهي ميكشد. از او پرسيده بودند چيزي ميخواهد؟ زير لب چند بار گفته بود: «آق يونس... آق يونس...» و بعد همه ديده بودند مانند اينكه كسي را در آغوش بگيرد، دستهايش را رو سينه حلقه كرده بود و لبهايش غنچه شده بود. بعد در زير نگاههاي متعجب اقوامش، خميازهاي كشيده بود و با آرامش براي هميشه خوابيده بود. بدون اينكه چيزي از خيانت من بداند







ميدوني چرامن با ديواررفيق شدم ؟ آخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه ببري اگرديواراززيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن



در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي شمع را نديدن و گردش به گشتن تابه كي صحبت از عشق هست وعاشق بودن و ديوانگي عشق بازي كردن واز عشق گفتن تا به كي بازگرد اميد من روشن ترين خورشيد من بي تو در تاريكي و بي راهه گشتن تابه كي اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر بگو غفلت از دل دادگان و دل شكستن تابه كي عقل و دين ودل همه با عاشقي اندر فناست عاشق رويش بدن و ديوانه گشتن تابه كي چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده حال از براي ابر و باران شعر گفتن تابه كي



ميان هق هق باران تورا سرودم و بس هزار واژه خرشيد را ربودم و بس غروب خاطره هايم ميان غم گم شد درون خاطره هايت غريبه بودم و بس نگاه مبهم و شومت چو خواب بي معناست كه در ميان آن سالها غنودم وبس تمام دفتر شعرم ترا صدا ميكردو بس درين سكوت غمين چون سرود رودم و بس نگاه كن به من و ساده گو كه اين همه وقت چو شعر خط خطي ام در عذاب بودم وبس مرا ببين كه در اين شعر پاك مي سوزم دقايق دگرم ببين كه همچو دودم بس



نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي. نمي دانم چرا،تا كي،بري چه، "ولي رفتي؟" و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد! و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت! و بعد از رفتنت رسم نئازش در غمي خاكستري گم شد. و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالها شب غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود. و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت. كسي حس كرد من بي تو ،هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را از ياد نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام"برگرد" تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم. تو ميايي و من گل ميدهم در سايه ي چشمت و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم. تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد كه تو يك شب بگويي: "دوستت دارم" تو ميداني غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم "تو را هرگز نرنجانم" به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم



وقتی گفتی تا آخر دنیا باهات می مونم انوقت بود که فهمیدم دنیا دو روزه......



من و زندگی با هم دوتایی سازش می کنیم سرنوشت هرچی نوشت اونو ستایش می کنیم وقتی با گذشت عمر لحظه هامون پرپر می شه توی یه چشم بهم زدن آتیش ها خاکستر میشه بیا به مهربونی عادت بکنیم تا میتونیم بهم محبت بکنیم



میگن هیچ کس لیاقت اشکهای تورو نداره و اون کسی هم که این ارزش و داره ، هیچ وقت گریه تورو در نمی یاره ، ولی گریه کردن آدم و سبک می کنه ، وقت هایی که خیلی ناراحتی ولی دلت نمی یاد به اون کسی که اینقدر ناراحتت کرده بگی که حق نداره اینکارو باهات بکنه ، هیچی بهش نمی گی سکوت می کنی سکوت... به این امید که خودش بفهمه که داره اشتباه میکنه که بفهمه تو چرا سکوت کردی .اما بعدش دلت میخواد یه دل سیر گریه کنی ،تنها و آروم



گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد براي لحظه اي نا تمام،قلبم از تپش افتاد پرسيدم:مگر از من متنفري؟ گفت :نه باور كن نه چون تو را واقعا دوست دارم نمي خواهم وقتي ازمن كام گرفتي براي پيدا كردن گل زرد زحمتي به خود دهي اينم يه جورشه



اگر باز تنها بشم به گوشه اي اسير بشم بي ياد عشقت چه كنم؟ وحشت تاريكي شب ستاره را خط كشد بي نور چشمات چه كنم؟ اگر ابرتيره باز چهره بنددروي تو غم ببارد اشك سرد بي مهربونيت چه كنم؟ اگر روزي تو صدات به دوشش پرز غم بشه توي گلويت بغض بشه با گريه هايم چه كنم؟ اگر روزي رو لبت خنده نياد سكوت بشه تو اون سكوت گريه كنم بي خنده هايت چه كنم؟ اگر يروز برم سفر تو بگي اون تنها ميشه پرنده بشي پيشم بياي بگو باعشقت چه كنم؟ اگر تمام هستي ام فرش زير پات بشه قدم نذاري تو اگر بگو با جانم چه كنم؟ اگر تمام زندگيم هديه بشه تو دست تو اما نگي دوسم داري بگو باقلبم چه كنم؟ براي تو ازين كوير دلم را هديه ميكنم كه فقط جواب بدي من بي تو چه كنم؟ بدون فقط براي توست طنين و اهنگ دلم هر نفسم ميگه بمون تو نباشي چه كنم؟



مگه میشود ادم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی حرف است وقتی ادم فکر میکنه که دلش سخت پیش یکی گرفتاره یکدفعه جایی میبینه که دلش .. ته دلش برا یکی دیگه هم میلرزه اگه با وفا باشه دلش رو خفه میکنه وتا اخر عمر حسرت ان دل لرزه براش میمونه اگه بی وفا باشه ..میلغزه وهمه عمر عذاب گناه براش میمونه هیچ کس حکمتش رو نمیدونه. حالا با خود ادمه که حسرت رو بخواهد یا عذاب گناه رو باید یکی رو انتخاب کنه راه فرار نداره مگه نه؟



زندگی شهد گل است زنبور زمان، می خوردش و آنچه از آن باقی می ماند عسل خاطره است.


عشق و سد مثل هم اند:اگر بگذاري ترك كوچكي ايجاد شود كه فقط باريكه آبي ازآن بگذرد،اندك اندك تمام ديوار فرو مي ريزدو لحظه اي مي رسد كه ديگر هيچ كس نمي تواند جلو جريان آب را بگيرد



ديروز واست ۱۰ تا شاخه گل فرستادم . ۹ تا طبيعی يکی مصنوعی يه تيکه کاغذ روش گذاشتم روش نوشتم : تا تموم گلها پژمرده نشه دوست دارم .



اي کاش سه کلمه غرور، عشق و دروغ وجود نداشت تاآدمها مجبور نمي شدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگويند



روزی به او گفتم: در چشمانم نگاه کن و بگو دوستت دارم.روشو برگردوند و گفت:خيلی دوستت دارم چند وقت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت.او برای هميشه رفت و من فهميدم که زبان عضو دروغگوئيست ولی چشمها هيچ وقت دوروغ نميگويندوقتي گريه ميكني ميگن بچست. وقتي خنده ميكني ميگن ديوونست. وقتي حرف ميزني ميگن پر حرفي. وقتي ساكتي ميگن عاشقي. وقتي عاشقي ميگن آخخخخخي. وقتي بخوري ميگن چقدر ميخوري. وقتي هم نخوري ميگن بازمعلوم نيست با كي بوده.توی دنيا اگه قرار بود جای چيزی باشم . دوست داشتم جای اشک رو صورت تو باشم تو چشمات متولد شم . رو پلکات جون بگيرم رو گونه ات جاری شم . رو لبات بميرم روز عشق و ديوانگی و محبت و فضولی و.... داشتن قايم موشک بازی می کردند تا نوبت به ديونگی رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده وديونگی رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديونگی که خودشو مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بينه و ديونگی هميشه کنارشه . عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم



موج اگر میدانست ساحل هیچوقت دستش را نمیگیرد، هیچوقت برای رسیدن به ساحل نفس نفس نمیزد



چگونه بسويت بيايم؟ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشدچگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنمآری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنمو ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانیدلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ماای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرمکاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنمکاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهدو کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشمای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشیانتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينمشايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويمآری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد



هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته


سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت



خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت


خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند



جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم، خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت ميكنيم. خرس رفت خوابيد ولي نميدونست كه عمر جيرجيرك فقط سه روزه



تمام غمها را در کنارت ساده ديدم تمام عشقها را در نگاهت ساده ديدم تو به من ياري دهد تو مرا عاشق کن



هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره



زني زيبا مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟



افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهى مى كنيم ، آن زمان كه دوستمان دارند لج بازى مى كنيم ، و بعد براى آنچه كه از دست رفته است آ ه مى كشيم



اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو







با سكوتم هر روز شعر ها مي ساختم با خيالم هر شب روزها مي ديدم كه در آن غربت تنگ دلگيرم كه نه تنها هستم كه خيال خود را آسوده تر پندارم تو نمي داني باز در كدامين روزي شعر هايت را مي خوانم و نمي داني تو كه كدامين شعرت دلگرم لب هاي من است با خود فكر كردم كه دگر نبندد دل به هر راه مي بايست رفت نه تنها در اين غربت تلخ



هرچندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه كه حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم



![]()
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
![]()
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
![]()
آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟
![]()
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
![]()
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
![]()
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
![]()
يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است
![]()
عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید.
![]()
ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است .
![]()
اگر کسی تورا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
![]()
تو شايد براي دنيا فقط يك آدم باشي. ولي براي آدمي مثل من يك دنيا هستي
![]()
من تو رو فقط 15 تا دوست دارم 7 تا به اندازه 7 آسمون 7 تا به اندازه 7 دريا و يكي به اندازه يك دنيا کاش خداوند هيچ وقت به کلمات غرور و عشق و دروغ فکر نميکرد که تا هيچ وقت هيچ عاشقی به خاطر غرورش به عشقش دروغ بگه
![]()
عشق آن نيست که به هم خيره شويم! عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريم
![]()
يادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرين برای همه ی عمر
![]()
اگر شدم عاشق تو نذار كه بي تاب بمونم/لالايي شبام تويي نذار كه بي خواب بمونم/دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني/فقط يه چيز ازت ميخوام هميشه عاشق بموني
![]()
هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي روح توست نه در بزرگي گناه او
![]()
1000 تا قابلمه .. با هر چي لب تو عالمه .. ميبوسمت قبل همه .. به شرطي که بهم بگي : دوست دارم يه عالمه نميگم عاشقم چون عاشقا به هم نمي رسن... نمي گم دوستت دارم شايد بگي همه اين و مي گن... نمي گم مي خوامت مي ترسم بگي نه... ولي اينو مي خوام بگم .... كه بي تو مي ميرم
![]()
دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم
![]()
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
![]()
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
![]()
![]()
![]()
اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستین من به توست اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست پس با تمام وجود فریاد میزنم دوستت دارم
![]()
اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون
![]()
می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
![]()
اگر زیستن را دوست داشتم هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم
![]()
زباغ خاطراتم هرگز نخواهی رفت ومن هرگز نخواهم برد از یاد نگاه مهربانت را
![]()
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است/ ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است
![]()
عشق از دوستی پرسید : تفاوت من وتو در چیه ؟ دوستی گفت : من دیگران را باسلامی آشنا می کنم و تو با نگاهی . من آنها را با دروغ جدا می کنم و تو با مرگ
![]()
زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم ولي اشك نياموخت چگونه زندگي كنم تو به من آموختي چگونه دوستت بدارم ولي نياموختي چگونه فراموشت كنم
![]()
مانند مجنون كه ليلا را دوست دارد مانند ماهي كه دريا را دوست دارد مانند شاعري كه شعرش را دوست دارد مانند بلبلي كه صدايش را دوست دارد به خدا قسم كه من هم تو را دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم
![]()
عاشق كسي باش كه لايق عشقت باشد نه تشنه عشقت . چون تشنه يه روز سيراب مي شه
![]()
دوستت دارم : بي نهايت ، تا قيامت ،با صداقت دوستت دارم: خالصانه ، عاشقانه ، عاجزانه ، عاطفانه
![]()
در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ، امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند ....
![]()
عشق يعني آخرين حد جنون ،عشق يعني همرنگ خون ،عشق يعني بيكران درياي صبر،
عشق يعني انتهاي هرچه درد،دوستت دارم عزيزم پس عشق يعني خود تو،خود من،خود ما..
![]()
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني
![]()
به تو گفتم که مرا چقدر دوست داری و تو در جواب من گفتی به اندازه تمام ستاره های آسمان ولی کاش هیچ وقت آسمان ابری نبود
![]()
به آساني در يك دقيقه مي توان يك نفر را خرد كرد، مي توان در يك ساعت يك نفر را دوست داشت، مي توان در يك روز عاشقش شد، اما يك عمر طول مي كشد تا بتوان يك نفر را فراموش كرد
![]()
بي تو در خلوت خود شب همه شب بيدارم اه اي خفته که من چشم براهت دارم خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم کم براي من از اين پنجره ها حرف بزن من بدون تو از اين پنجره ها بيزارم جان من هديه ناچيز تقديم شما گر چه در شان شما نيست همين را دارم من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام لااقل لطف کن از روي زمين بردارم
![]()
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت
![]()
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده .برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش
![]()

![]()
دروغ و خيانت رو هك كن... از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن ...با صداقت و وفا و معرفت چت كن.. از زيباترين خاطره زندگي وب بگير...تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي ...و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن ...وبه احساسات زيبايي پي ام بده ...غم رو ديلت كن ...و واژه بدي رو رينيم كن ...براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)
واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه
اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس
هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم
![]()

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
![]()
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا اب دريا شووره
![]()
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
![]()
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم
چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال



![]()
تنهایی دردی نبود که من نتونم درمان کنم اما چطور شد که امروز درمانده و تنها هستم نمی دونم!! وقتی درست فکر میکنم می بینم این تنهایی به حوادث یک سال پیش برمیگرده ، در اوج شیطنت و جوانی بودم دوستهای زیادی داشتم یک لحظه هم تنها نبودم تمام روز با دوستان و همکلاسی ها خوش می گذراندم بعدشم توی خونه با خواهر و برادرم ساعات خوشی داشتم تا اینکه اون سر راهم سبز شد اون موقع ها به هر چیزی فکر میکردم الا به عشق. با دوستاهام صحبت میکردم همیشه میگفتم من به این سادگی ها عاشق نمی شوم این به صورت ادایی در اومد و میبینم که خیلی هم گران و به ضررم تمام شد بین دوستهام اعظم دختری بود که همیشه با من مخالف بود هر حرفی میزدم اون مخالفت میکرد اون می گفت: تو به اولین کسی که ببینی عاشق میشی هنوز برات موقعیتش پیش نیامده ولي اگر پيش بياد نمی تونی مقاومت کنی بزرگتر از دهنت حرف نزدن! و من با سماجت میگفتم نه اصلا چون من نمی خواهم تا حالا عاشق نشدم و اون می گفت: یک روز بهت ثابت میکنم که تو ضعیف تر از اونی که دیده می شی هستی اینقدر مغرور نباش! برای هر کسی پیش میاد همچین دوستی داشته باشه اما من اونو درست یک سال بعد شناختم گفتم اون سر راهم سبز شد ماجرا این طور شروع شد، سال آخر دبیرستان بودیم درس و کلاس کنکور خیلی من را خسته کرده بود دنبال هیجان بودم اما از هر چیزی که من را از درس جدا کنه دوری میکردم کلاس کنکور تمام شد و فقط برای تست زدن جمعه ها به موسسه می رفتم یک روز با اعظم برای سوار شدن به اتوبوس توی ایستگاه نشسته بودیم و داشتیم تند تند درباره تست اون روز صحبت میکردیم پسر جوانی از راه رسید و اجازه خواست تا کنار ما بشینه اعظم با آرنجش به پهلوی من زد و با اشاره ابرو از من خواست تا پسره را نگاه کنم سرم را بلند کردم پسر اتو کشیده و خوشگلی بود بی تفاوت نگاهم را برگرداندم اعظم دوباره مشتی به پهلوم زد اینبار که به پسره نگاه کردم دیدم داره من را نگاه می کنه نگاهش طور خاصی بود به نگاهش جواب دادم، لبخندی زد اعظم بلند شد و گفت: من برم بلیط بخرم بلیط نداریم به محض اینکه اعظم رفت پسره از جاش بلند شد و گفت: ببخشید اسم من فرشید اسم شما چیه؟ متوجه نشدم و گفتم: چی گفتید: گفت: اسمم را گفتم فرشید از آشنایی با شما خوشبختم دست توی جیبش کرد کاغذی بیرون آورد به دست من داد و گفت: این شماره منه اگر فرصت کردید تماس بگیرید بهتر آشنا بشیم این را گفت و با عجله از ایستگاه اتوبوس دور شد وقتی اعظم برگشت گفت: پسر خوشگله چی شد؟ گفتم رفت. چون با اعظم زیاد بحث عشق وعاشقی و دوست شدن کرده بودیم صلاح ندیدم شماره را بهش نشان بدم اون روز گذشت وسوسه تلفن کردن ولم نمی کرد شنبه شب بود که گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم خودش گوشی را برداشت و فورا من را شناخت و گفت: همان خانم مرموز که اسمشو نگفت: خندیدم و گفتم :اسم من بهاره پشت تلفن کلی گفتیم و خندیدم به من خیلی خوش گذشت فرشید بزله گو و بشاش اونقدر پشت گوشی حرفهای قشنگ و جوکهای خنده دار گفت اصلا دلم نمی خواست قطع کنم با اومدن برادرم توی اتاق ناچارقطع کردم تلفن های من به فرشید از همان شب شروع شد مرتب با هم تماس داشتیم حتی یک بار هم از من نخواست بیرون بریم از این کارش خیلی خوشم اومد پیش قدم شدم و با هم قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم سه ماه از آشنایی ما میگذشت و ما فقط یک بار همدیگر را دیده بودیم آنهم روز آشناییمان توی ایستگاه اتوبوس. روز موعود اعظم خونه ما اومد میخواستم بیرون برم رسید ارتباطم با فرشید را هنوز به او نگفته بودم دلم نمی خواست مسخره کنه انگار اعظم منتظر بود حرفی بهش بزنم اما من خودداری کردم و با اعظم از خونه بیرون اومدم بیرون خونه از هم جدا شدیم، توی خونه همه فکر کردند با اعظم رفتم فرشید یک شاخه گل سرخ به من هدیه داد با هم رفتیم پارک قدم زدیم اونقدر حرفهای قشنگ زد که نگو خیلی خوش صحبت و بزله گو بود از بودن با او سیر نمیشدم در تمام مدت بارها توی صورتش نگاه کردم اما یک بار هم به من نگاه نکرد ازش پرسیدم چرا از نگاه من فرار میکنه بی رودربايستي گفت: میترسم عاشقت بشم و قدمهاشو سریع تر کرد سرجام خشک شدم اون میترسید عاشق من بشه پس این عشق بود که بین ما تردد میکرد صدام کرد پیشش رفتم و گفتم: اگه عاشق بشی چی میشه؟ گفت: نه من نباید عاشق بشم و به هر ترتیبی بود حرف را عوض کرد بارها و بارها با هم بیرون رفتیم نزدیک یک سال بود با هم دوستی ساده و بی ریایی داشتیم این دوستی در دل من تبدیل به عشق شده بود و خودم حس میکردم فرشید هم منو دوست داره و عاشق منه اما جرات بروز اون را نداشتیم من معلوم بود اما اون چرا ابراز عشق نمیکرد سر در نمیاوردم تا اینکه یک روز اعظم خونه ما اومد و تمام ماجرا را برایم تعریف کرد به من گفت: یادت میاد پز میدادی من عاشق نمی شم و جلب توجه میکردی من هم برای اینکه پوز تو را به خاک بمالم با فرشید پسر عموم که دوستش داشتم و دوستم داشت تبانی کردم تا با تو دوست بشه و کاری بکنه که تو عاشقش بشی فرشید اوایل به من گزارش می داد کم کم دیگه از تو حرفی نمیزد و همه اش به من می گفت درباره بهاره حرف نزن سرت به کار خودت باشه، با من هم زیاد دوست نداشت روبرو بشه همه اش بهانه میاورد من با لجی که از تو به دل داشتم زیاد متوجه نبودم که فرشید را از دست دارم ميدم فکر می کردم به محض اینکه تو نشون بدی عاشقش شدی تو را پیش من رسوا میکنه و من به خواسته ام میرسم و بعد با فرشید درحالی که به تو میخندیم از تو جدا می شیم اما همه اینها خواب و خیال شد این وسط من فرشید را از دست دادم تو برنده شدی اون عاشق تو شده امروز پیشش بودم ازش خواستم تا با من بیاد و این قصه رو تمام کنیم فرشید به من چی بگه خوبه، گفت: از جلوی چشمم دور شو تو دیگه کی هستی اینقدر کور و نفهم که عشق من نسبت به بهاره را نمی بینی اعظم میگفت و گریه میکرد از ته دل هم اشگ می ریخت شوکه شده بودم من بازیچه دست اعظم و فرشید بودم از خودم بدم اومد به اعظم گفتم تو چقدر ظالمی مگه من چی گفته بودم که منو لایق همچین سرنوشتی دیدی من گفته بودم الان نمیخواهم عاشق بشم نگفتم که اصلا عاشق نمیشم تو با من میدونی چه کردی؟حالا نوبت من بود اشگ بریزم هر دو با هم گریه کردیم اون به خاطر اینکه فرشید عاشقش نبود و من به خاطر اینکه فهمیدم فرشید عاشقم شده دنیای غریبی است آخرین حرفم به اعظم این بود که به فرشید بگو دیگه حتی اسم من را به زبان نیاره دیگه نمی خواهم ریختشو ببینم در ضمن حتی نمی خواهم ریخت تو را هم ببینم اون دوستی که بین ما نبوده تمام شد اعظم رفت و من تنها شدم دیگه حوصله نداشتم از همه بدم میامد با خودم فکر کردم دوست صمیمی این باشه دوستهای دیگه وای وای اوقاتم تلخ بود. تصمیم تازه ای در زندگی گرفتم با کسی صمیمی نشوم و به کسی اجازه ندم به حریمم وارد بشه از همه دور شدم حتی با خانواده ام هم دیگه خوش نیستم خوشی من با اعتراف اعظم تمام شد اعظم به خواسته اش رسیده بود تنهام و از این تنهایی و غمی که عایدم شده راضی نیستم من استحقاق این را نداشتم از فرشید هم خبری نشد حتی به خودش زحمت نداد از من عذر خواهی کنه دلم برای خودم می سوزه من بازیچه دست اعظم و فرشید شده بودم حسی در من نبود حتی حس انتقام، از کی انتقام بگیرم از اعظم که خود به خود این میان تنبیه شده بود یا از فرشید!! هر چه فکر میکنم به این نتیجه نزدیکتر میشوم که فرشید را دوست دارم اما کو عشق کو عاشق امروز بعد از ظهر ساعت پنج است و من این نوشته ها را در حالی می نویسم که از تنهایی خسته شدم با کسی ارتباط ندارم و تصمیم گرفتم به این تنهایی خاتمه بدم دفتر خاطراتم ای تنها دوست و یاورم به تو رازی را میگویم آن را پیش خود به امانت داشته باش کلی قرص تهیه کردم بعد از نوشتن خاطراتم اونها را میخورم و به این تنهایی خاتمه میدم عشق یعنی همین یعنی نرسیدن به یار و من بدون فرشید مرگ را انتخاب کردم. زنگ در میاد برمی گردم و بقیه را برات می نویسم و با تو خداحافظی میکنم. دفتر عزیزم امروز بعد از سالها میان وسایل قدیمی تو را پیدا کردم عجب چیزهایی نوشتم اون روز که میخواستم خودم را بکشم تو را بستم و ده سال بعد پیدات کردم. لابد دلت ميخواد بدونی اونی که پشت در بود کی بوده؟ دفتر را که بستم در را باز کردم با تعجب دیدم فرشید یک دسته غنچه گل سرخ همراه مادرش اجازه خواست وارد خونه بشه کنار رفتم وارد شدند مادرم را صدا کردم با روی باز از اونها پذیرایی شد مادرش گفت: مدتی است که این فرشید ما شیفته دختر شما شده هر کاری میکردم به من نمی گفت کیه که قاپ دلشو دزدیده امروز تا از زیر زبونش بیرون کشیدم راه افتادم و اومد اگه اجازه بدید جوانها با هم صحبت کنند من و شما هم در این میان بیشتر با هم آشنا بشیم با اشاره مادرم من و فرشید به اتاقم رفتیم یک ربعی گذشت و یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد تا فرشید زبان باز کرد و گفت: ازت معذرت میخواهم من نمی خواستم اینظور بشه روزی که اعظم از تو برام حرف زد و عکست را نشانم داد خیلی دلم خواست با تو آشنا بشم و تو را عاشق خودم کنم اما کارها اونطور که نقشه من و اعظم بود پیش نرفت و من عاشق تو شدم و توی این بازی من باختم امروز فقط برای عذر خواهی اومد اگر عشق من را قبول کنی سکوت کرد بقیه را من ادامه دادم گفتم: آره راست می گی تو را قبول کنم و تو تا آخر عمر وقت داشته باشی با من بازی کنی نه عزیزم من ساده هستم نه دیگه اونقدر!! دستش خورد به جعبه قرصها افتاد از زمین برداشت نگاهی بهش کرد وگفت: تو هم!!!! از این کلمه خنده ام گرفت پرسیدم مگه تو هم!! گفت: آره منم، چه تفاهمی منم تصمیم داشتم اگر امروز از تو جواب منفی بگیرم رسیدم خونه از همین قرصها بخورم فردا صبح توی روزنامه ها مینوشتند از دو محل مختلف دو جوان دست به خودکشی زدند از شنیدن حرفهای فرشید خنده ام گرفت اون بلد بود چطور من را سر حال بیاره سرحال و بشاش شده بودم و با هم به قرصها خندیدیم فرشید بقدری زبان ریخت و عذر خواست تا ناچار برای اینکه از دستش خلاص بشم گفتم: بخشیدمت پرسید زنم میشی گفتم: اگه قول بدی دیگه با من بازی نکنی هزار بار قول داد. دفتر عزیزم امروز از اون روز ده سال می گذره و من هنوز مثل روز اول عاشق فرشید هستم فرشید هم من را دوست داره و عاشق منه دفتر عزیزم اینبار تو را می بندم با این تفاوت که خیالت راحت باشه من خوبم و به خواسته ام رسیدم
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته
سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند
![]()
جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم، خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت ميكنيم. خرس رفت خوابيد ولي نميدونست كه عمر جيرجيرك فقط سه روزه
تمام غمها را در کنارت ساده ديدم تمام عشقها را در نگاهت ساده ديدم تو به من ياري دهد تو مرا عاشق کن
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره
افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهى مى كنيم ، آن زمان كه دوستمان دارند لج بازى مى كنيم ، و بعد براى آنچه كه از دست رفته است آ ه مى كشيم
اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو
با سكوتم هر روز شعر ها مي ساختم با خيالم هر شب روزها مي ديدم كه در آن غربت تنگ دلگيرم كه نه تنها هستم كه خيال خود را آسوده تر پندارم تو نمي داني باز در كدامين روزي شعر هايت را مي خوانم و نمي داني تو كه كدامين شعرت دلگرم لب هاي من است با خود فكر كردم كه دگر نبندد دل به هر راه مي بايست رفت نه تنها در اين غربت تلخ
هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه كه حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم
گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند. با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم. نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق.با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند. روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها. منو نسپار به فصل رفته ي عشق نذار کم شم من از آينده ي تو به من فرصت بده گم شم دوباره توي آغوش بخشاينده ي تو
خدا به تو 2 تا پا داد تا با اونها راه بري!! 2 تا دست داد تا نگاه داري!! 2 تا گوش داد تا بشنوي!! 2 تا چشم داد تا ببيني!! ولي چرل فقط يک قلب داد؟!؟!؟!.....چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا اونو پيدا کني!!!
در این هجوم بی کسی , پروانه بودن اشتباس,عاشقی اشتباس ,عشق دروغ است, ولی زندگی هنوز زیبایت !!!
هر گز چشمانت را به خاطر كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن!!!!!
تنها تويي تنها تويي در خلوت تنهاييم تنها تو ميخوا هي مرا با اين همه رسوايي ام بلندتر. و امروز که به آرامي گفتم دوستت ندارم , گفتي هيس چرا داد مي زني؟؟؟؟؟
معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه
پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : \" دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند\" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !!
عشق راهيست بي پايان عاشق رهگذري ديوانه ديوانه كه عاشق نيست عاشق شده ديوانه
عشق واقعی تنها با چشم دل قابل دیدن است نه با چشم سر. از این روست که کوپید بالدار (الهه عشق)همواره نابینا تصویر شده است
ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟ اخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن
در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي شمع را نديدن و گردش به گشتن تابه كي صحبت از عشق هست وعاشق بودن و ديوانگي عشق بازي كردن واز عشق گفتن تا به كي بازگرد اميد من روشن ترين خورشيد من بي تو در تاريكي و بي راهه گشتن تابه كي اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر بگو غفلت از دل دادگان و دل شكستن تابه كي عقل و دين ودل همه با عاشقي اندر فناست عاشق رويش بدن و ديوانه گشتن تابه كي چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده حال از براي ابر و باران شعر گفتن تابه كي
ميان هق هق باران تورا سرودم و بس هزار واژه خرشيد را ربودم و بس غروب خاطره هايم ميان غم گم شد درون خاطره هايت غريبه بودم و بس نگاه مبهم و شومت چو خواب بي معناست كه در ميان آن سالها غنودم وبس تمام دفتر شعرم ترا صدا ميكردو بس درين سكوت غمين چون سرود رودم و بس نگاه كن به من و ساده گو كه اين همه وقت چو شعر خط خطي ام در عذاب بودم وبس مرا ببين كه در اين شعر پاك مي سوزم دقايق دگرم ببين كه همچو دودم بس
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي. نمي دانم چرا،تا كي،بري چه، "ولي رفتي؟" و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد! و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت! و بعد از رفتنت رسم نئازش در غمي خاكستري گم شد. و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالها شب غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود. و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت. كسي حس كرد من بي تو ،هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را از ياد نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام"برگرد" تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم. تو ميايي و من گل ميدهم در سايه ي چشمت و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم. تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد كه تو يك شب بگويي: "دوستت دارم" تو ميداني غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم "تو را هرگز نرنجانم" به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
وقتی گفتی تا آخر دنیا باهات می مونم انوقت بود که فهمیدم دنیا دو روزه......
امروز خیلی غصه خوردم ، آخه انتظار نداشتم.میدونی همیشه وقتی یه نفرو خیلی دوست داری فکر میکنی با بقیه همجنس هاش فرق میکنه بعد وقتی یه موقع های خاصی عکس العملی از خودش نشون میده یا اینکه یه حرفی میزنه که یه کم به بقیه شبیه ، آدم ناراحت میشه ، انتظار نداره آخه فکر می کنی اون خیلی بهتره
من و زندگی با هم دوتایی سازش می کنیم سرنوشت هر چی نوشت اونو ستایش می کنیم وقتی با گذشت عمر لحظه هامون پرپر می شه توی یه چشم بهم زدن آتیش ها خاکستر میشه بیا به مهربونی عادت بکنیم تا میتونیم بهم محبت بکنیم
میگن هیچ کس لیاقت اشکهای تورو نداره و اون کسی هم که این ارزش و داره ، هیچ وقت گریه تورو در نمی یاره ، ولی گریه کردن آدم و سبک می کنه ، وقت هایی که خیلی ناراحتی ولی دلت نمی یاد به اون کسی که اینقدر ناراحتت کرده بگی که حق نداره اینکارو باهات بکنه ، هیچی بهش نمی گی سکوت می کنی سکوت... به این امید که خودش بفهمه که داره اشتباه میکنه که بفهمه تو چرا سکوت کردی . اما بعدش دلت میخواد یه دل سیر گریه کنی ،تنها و آروم
گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد براي لحظه اي نا تمام،قلبم از تپش افتاد پرسيدم:مگر از من متنفري؟ گفت :نه باور كن نه چون تو را واقعا دوست دارم نمي خواهم وقتي از من كام گرفتي براي پيدا كردن گل زرد زحمتي به خود دهي اينم يه جورشه
اگر باز تنها بشم به گوشه اي اسير بشم بي ياد عشقت چه كنم؟ وحشت تاريكي شب ستاره را خط كشد بي نور چشمات چه كنم؟ اگر ابرتيره باز چهره بنددروي تو غم ببارد اشك سرد بي مهربونيت چه كنم؟ اگر روزي تو صدات به دوشش پرز غم بشه توي گلويت بغض بشه با گريه هايم چه كنم؟ اگر روزي رو لبت خنده نياد سكوت بشه تو اون سكوت گريه كنم بي خنده هايت چه كنم؟ اگر يروز برم سفر تو بگي اون تنها ميشه پرنده بشي پيشم بياي بگو باعشقت چه كنم؟ اگر تمام هستي ام فرش زير پات بشه قدم نذاري تو اگر بگو با جانم چه كنم؟ اگر تمام زندگيم هديه بشه تو دست تو اما نگي دوسم داري بگو باقلبم چه كنم؟ براي تو ازين كوير دلم را هديه ميكنم كه فقط جواب بدي من بي تو چه كنم؟ بدون فقط براي توست طنين و اهنگ دلم هر نفسم ميگه بمون تو نباشي چه كنم؟
عشق و سد مثل هم اند:اگر بگذاري ترك كوچكي ايجاد شود كه فقط باريكه آبي ازآن بگذرد،اندك اندك تمام ديوار فرو مي ريزدو لحظه اي مي رسد كه ديگر هيچ كس نمي تواند جلو جريان آب را بگيرد
![]()
ديروز واست ۱۰ تا شاخه گل فرستادم . ۹ تا طبيعی يکی مصنوعی يه تيکه کاغذ روش گذاشتم روش نوشتم : تا تموم گلها پژمرده نشه دوست دارم .
![]()
اي کاش سه کلمه غرور، عشق و دروغ وجود نداشت تاآدمها مجبور نمي شدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگويند
یادش بخیر …بچه که بودیم … بقول پرویز پرستویی در فیلم آدم برفی …صبح عاشق می شدیم و شب فارغ … بزرگ که شدیم ..گفتیم …گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش … برخی اوقات آدمها عادت را با عشق تعویض می کنند ….تو عادت داری کسی را ببینی …عادت داری به تو توجه بشه ..عادت داری صداشو بشنوی …عادت داری ..عادت داری … ولی آدم عاشق که اینطوری نمیشه …در عشق توجه در دل آدمهاست … وقتی بهت میگم عشق منی ..از عشقهای مال دوران بچگی نیست مال ایام بزرگسالی هست …شاید باور نمیکنی که بزرگ شده ام … هیچ موقع بهت عادت نکردم …هیچ موقع …هیچ موقع توقع نداشتم و ندارم که بهم توجه کنی … همیشه برام تازه ای …همیشه برام مقدسی ….چون عشق مقدسه … حضور تو در قلبمه …نه در کنارم … هیچ موقع نخواهم گفت دلم بی تو عاشق شد…چون بی تویی وجود نداره …. این عشقه ، که ارزش کلمه عشق داره ….کسی میاد میره تو قلبت ….جامیگیره ….و تو باهاش زندگی میکنی … تو باهاش نفس میکشی ….وقتی که نفس نباشه دلت مرده ….. مدتهاست چیزی نمی نویسم …. چون می دونم که آدمها چقدر عجیبند
![]()
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده ،تمام احساسها کنار هم به خوبی وخوشی زندگی میکردند خوشبختی ،پولداری،عشق،دانایی،صبر،غم،ترس و.... هرکدام به روش خود میزیستند تا اینکه یه روز....دانایی به همه گفت:هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق میشوید تمام احساسها بادست پاچگی قایق های خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها،آنها را به آب انداخته ومنتظر روز حادثه شدند روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد وهوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند وپارو زنان جزیره رو ترک کردنددر این میان عشق هم سوار بر قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگهداشته بودند ونمیگذاشتند که او سوار بر قایق شود عشق سریعاً برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و وحشت زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای عشق نماند قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آ می رفت عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود او نمیترسید زیراترس جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت.فریاد زد و از همه ی احساسها کمک خواست .اول کسی جوابش را نداد.در همان نزدیکی ها ،دوستش ..پولداری.. را دید وگفت: ..پولداری.. ..عزیز.. به من کمک کن..پولداری گفت:متاسفم ،قایق من پراز پول وشمس طلاست و جای خالی ندارد..عشق..گفت:رو به سوی قایق ..غرور .. کردوگفت:مرا نجات میدهی غرور پاسخ داد :هرگز ؛تو خیسی ومرا خیس میکنی ..عشق..رو به سوی ..غم..کرد وگفت عای غم عزیز مرا نجات بده اما غم گفت:متاسفم عشق عزیز من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاید ون خودمو نجات بده در این بین ..خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور شهوت را دید وبه او گفت: ..شهوت..عزیز من مرا نجات میدی شهوت پاسخ داد هرگز.....برو به درک....سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ...حالا بیام نجاتت بدم ...؟؟؟ عشق که نمیتوانست ناامید باشهرو به سوی خدا کرد وگفت خدایامنو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمیتونست روی آب خودشو نگه داره و بیهوش شد .پس از به هوش آمدنبا تعجب خودشو تو قایق ..دانایی... یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیرهجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسهای دیگه به پایان رسیده بود.عشق برخواست،به دانایی سلام کرد واز او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت:من شجاعتش رو نداشتم که به سمت تو بیایم شجاعت هم که قایقش دور از من بود نمیتوانست بای نجات تو راهی پیدا کند پس میبینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری تعجب گفت:پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من میاد؟؟دانایی گفت او زمان بود...عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟دانایی لبخندی زد و پاسخ داد:بله زمان...چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد که بفهمد عشق چقدر بزرگ است
فــــــرشـتــه
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید: شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید ؟ اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر
![]()

![]()