یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
اس ام اس عاشقانه و غمگین
افسوس که قصه مادربزرگ راست بود؛همیشه یکی بود یکی نبود

چقدر سخته وقتي كه دلت ميخواد سرت رو به ديواري تكيه بدي باز همون ديواري باشه كه يك بار زيرآوار غرورش له شدي...!

چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي نتوني بگي جز سلام!

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هات رو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوستش داري

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من باغچه نو مبارك

استاد گفت فعل رفتنو صرف كن: رفتم، رفتي، رفت ساكت شدم، خنديدم، ولي خندم تلخ شد استاد داد زد خب بعد؟ گفتم رفت رفت رفت رفتو دلم شكست،غم رو دلم نشست

۱.۲.۳.۴ روشمردم تک تک ،آهسته به دنبال تو رفتم با شک ،وقتی بزرگتر شدم فهمیدم ، تمرین جداییست قایم موشک

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني آه باران من سراپاي وجودم آتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

میگن اگه به یاد یکی بخوابی خوابشو می بینی، می میرم برات تا همیشه ببینمت

زندگی سه چیز است: اشکی که خشک می شود، لبخندی که محو می شود، یادی که می ماند

زندگی دریایى طوفانی است که قطب نمای آن محبت است

زندگی کوتاهتر از آن است که عشق ورزیدن را برای لحظه آخر بگذاریم

همیشه دﻧﺒﺎل ﻛﺴﻲ ﻧﺒﺎش ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎش زﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ دﻧﺒﺎل ﻛﺴﻲﺑﺎش ﻛﻪ ﻧﺘﻮﻧﻲ ﺑﺪون اون زﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ

ﻋﺸﻖ ﻣﺜﻞ آب ﻣﻲ ﻣﻮﻧﻪ...ﻛﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻲ ﺗﻮي دﺳﺘﺖ ﻗﺎﻳﻤﺶﻛﻨـﻲ...آﺧـﺮش ﻳـﻪ روز دﺳﺘﺖ رو ﺑﺎز ﻣﻴﻜﻨﻲ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﻧﻴﺴﺖ... ﻗﻄﺮه ﻗﻄـﺮه ﭼﻜﻴـﺪه ﺑـﻲ آﻧﻜـﻪﺑﻔﻬﻤﻲ... اﻣﺎ دﺳﺘﺖ ﭘﺮ از ﺧﺎﻃﺮه اﺳﺖ

زﻧﺪﮔﻲ آب راﻫﻲ اﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﺎم وﻓﺎ... ﻣﻲ رﻳﺰد ﺑﻪﺟﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺻﻔﺎ... ﻣﻲ رود ﺑﻪ رودي ﺑﻪ ﻧﺎم ﻋﺸﻖ... ﻣﻲ رﺳﺪﺑﻪ درﻳﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎم وداع

ﻛﺎش ﻫﺮﮔﺰ در ﻣﺤﺒﺖ ﺷﻚ ﻧﺒﻮد ، ﺗﻚ ﺳﻮار ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲﺗﻚ ﻧﺒﻮد ، ﻛﺎش ﺑﺮ ﺟﺎﻧﻲ ﻛﻪ در ﻗﻠﺐ دل اﺳﺖ ، واژه ﺗﻠﺦ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﺣﻚ ﻧﺒﻮد
ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:9 توسط : مــــــاهـــــان
شنبه یازدهم مهر 1388
شعـــرهــای عـاشقــانه
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم

چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال

دروغ و خيانت رو هك كن. از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن. با صداقت و وفا و معرفت چت كن. از زيباترين خاطره زندگي وب بگير.تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي.و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن .وبه احساسات زيبايي پي ام بده.غم رو ديلت كن.و واژه بدي رو رينيم كن.براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم


پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن

عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود

بنویس از سرخط: بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه: وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست اونکه گذاشتو رفت: یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده دیگه صداش نکن: بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن: آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز: آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند: حالا که رفتو غصش رفته ز یادم اگه پیشم میموند: دیگه جز اون به هیشکی دل نمیدادم

سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

دستهايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد

عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...


زندگــی چـیـسـت؟
زندگی آفتابی ست که می کند طلوع
زندگی راهی ست که میشود شروع
زندگی بادی ست که می کند عبور
زندگی کوهی ست که می کند غرور
زندگی رودی ست که می کند خروش
زندگی بلبلی ست که می کند سکوت
زندگی نم نم باران خوشی ست
زندگی سیل عظیم ناخوشی ست
زندگی شکوفه های نو بهار
زندگی مسافره یا تک سوار
زندگی با خودش سایه ی امیدُ داره
اما اَفسوس با خودش نا امیدیُ میاره
زندگی ترانه های بی اساس
زندگی عطر خوش سبزه و یاس
زندگی شروع یک راه غریب
زندگی سفر به یک راه عجیب
زندگی لحظه ی با تو بودنه
زندگی همیشه با تو موندنه
زندگی همیشه با ترس و هراس
زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه
زندگی راز بزرگ خلقته
زندگی شعار بی تو بودنه
زندگی قلب یه دنیای بزرگ
زندگی برای من گسسته
زندگی هر چه دارد مال تو آری مال تو گر چه آشنایی و غریبی
ولی من به تنهایی و غم و غصه خودم دلخوشم فقط این مال منه از همه با وفاتره
زندگی مال تو.............................................

هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
www.taranome-ashk.blogfa.com
www.mahan-online.blogfa.com www.mahan-pic.blogfa.com
ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:36 توسط : مــــــاهـــــان
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
فــــــرشـــتـــه کــــوچــــک
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ادکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !

اونی که گفته بود پیشم مـی مونه کسی که من دلم می خواد همونه اونی که تو پایـیزواسم قسم خورد فــقط بــا مـن هــمیشه مــهـربـونـه اونی که گفت قسمت همش دروغه یـه چــیـزیـه درسـت مـث بـهـونـه اونـی که مـاجـرای عـاشـقـیـشـو گلدونه اطلسـی مـونـم مـی دونـه اون کسی که می گفت ستاره ها مون تــو بـهـتـریـن نـقـطـه کـهـکـشــونـه اون که می گفت توکل دوتامون بـه لـطـفـای خـدای آســمــونـهاونی که می گفت دق می کنه اگر که پـای کسـی دیـگـری در مـیـونـه اون که می گفت چاره فقط سکوته واســه جـواب حـرف عـاشـقـونـه نـمـی دونـم چـی شـد کـه رفـت آخـر پیغام فرستاد من می رم دیگه دیونه

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوسش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی ....

کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند وقـتی به هـم می رسیدند یـه جور دیگه می خـنـدیـدند
کاش آدما یه جور دیگه با هـم دیگه حرف مـیزدند وقـتی که حرفشون می شد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بــلـد بــودنــد مــوسـیـقـی زنـدگــی رو وقـتی با هم می رقصیدند یـه جور دیگه ساز می زدند
کاش آدما بـا هـم دیـگـه صـادق و بـی ریـا بـودنـد وقـتی بـه هم می رسـیـدند مـثـل تـو قـصـه هـا بـودنـد
کاش آدما بـلد بـودنـد کـه چـه جـوری شـنـا کـنـنـد تـو دریـای زنـدگـیـشـون دسـتـه مـاهـیـهـا بـودنـد ......
کاش آدما قـصـه آسـمـونـو از بـر مـی شـدنـد ..... تـو شـبـهـای تـاریـکـشـون مـثـل سـتـاره هـا بـودنـد ...
کاش آدما مـی فـهـمـیـدنـد زنـدگـی دو روز رو .... اون وقـت برای همدیگه بـی شـک یـه سـر پناه بودند

جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محكوم .... به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم

هرگز اشتباه نکن ... اگر اشتباه کردی تکرار نکن ... اگر تکرار کردی اعتراف نکن ... اگر اعتراف کردی التماس نکن ، و اگر التماس کردی دیگر زندگی نکن !!!
وقتی کسی به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جایی در بالای دلش برای ديگران هست!

ساده بگویم نگاه زاده ی علاقه است اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی زمان می گذرد زمانه نیز هم کودک می شوی جوان هستی و جوانی نمی کنی می گذری پیر می شوی می مانی باز هم در پی گمشده ای هستی که .. .. با تو هست و .. .. نیست.. باز در پی آن علاقه ی پنهان آن نگاه همیشه تازه ی هستی باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی غافل از آن که او دیگر تکه ای از تو شده سایه ای خوش بر دل تو گوشه گوشه ی این دل خراب... سرشار از عطر نگاه توست... "عزیز دل"
بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کس بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت
اگه کسي رو دوست داري،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي

زمستون بهونه است برف از آسمون خسته می شه پاييز بهونه است برگ از درخت خسته ميشه نوشتن بهونه است دلم برات تنگ ميشه...
ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:12 توسط : مــــــاهـــــان
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
شـــعــرهـــای عـــاشـقــانــه
می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است .فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است , گرفتن است.
گفت: عشق سادست ,همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی........
گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو .عشق تولد است به دست خويشتن
. گفتم:عشق رفتن است عبور است , نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است .راز بين من و توست ,بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد . مگر به مرگ.......
من 2 تا تو را دوست دارم ... يکي اين دنيا ... يکي اون دنيا ...

تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را ...

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند

از شمع آموختم که :ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم

خبر رسيده که يکي از فرشته هاي خدا گم شده. چند ميدي لوت ندم؟؟؟

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم

زندگي 3 ايستگاه دارد!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم

اگه يه روز سراغم رو گرفتي و ازم خبري نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آب نباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند

بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است که در کنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهی رسيد

ديگه يار نمي خوام وقتي که مي بيني عشق دوروغه چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟

اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري

اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم

بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند

اگه تونستي پر کلاغ ها رو سفيد کني برف رو سياه کني يه بوسه به آتش بزني يه نفس عميق زير آب بکشي اون موقع من مي تونم تو رو فراموش کنم

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

زندگي اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است ..... ياد تو تکرار است

هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي

همين روزا ميان دستگيرت مي کنن دست بند به دست ميان مي برنت جزئيات جنايت هنوز مشخص نيست اما .....اثر انگشتت روي قلب شکستم مونده

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنبال کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي اونجا نيست

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني که الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه

وقتي كسي رادوست داري، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازي كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. و وقتي كه كسي تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهاي تنها باشي، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست

مي گي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم.

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست
واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست

نديدم بهاري
محبت ز ياري
دلم غرق خون شد
عجب روزگاري

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت...
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي...
جدايي سخت است نه به سختي تنهايي...

نگاهي آشنا به ياس کردم ...
تو را در برگ گل احساس کردم ...
خلاصه در کلاس ناز چشمت ...
دو واحد عاشقي را پاس کردم....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند
تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

سكوتم را به باران هديه كردم
تمام زندگي را گريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

اگه معلم جغرافي بودم اسمتو رو بلند ترين قله ي دنيا مي نوشتم
اگه معلم ادبيات بودم اسمتو تو تمام شعرام مي آوردم
اگه معلم شيمي بودم اسمتو در گروه حلال ترين محلول ها قرار مي دادم
اگر معلم زيست بودم قلبت رو از مهربون ترين قلبها مي نوشتم ...

به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر
به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر
به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر
به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...

با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم
نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم
چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن
دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد
زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟...
گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد...
گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي...

نه!نرو!...
صبرکن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم...
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم...
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....
صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو...

شب هاي هجران را سحر کن
به عشق خود دلم را شعله ور کن
در اين شبهاي سرد بي ترنم
لبانم را پر از شير و شکر کن
دل ما چشم در راه تو مانده است
سفر را اي پرستو مختصر کن

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم
کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم
حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها
نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم
قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رسيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:10 توسط : مــــــاهـــــان
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
خــــاطـــره تـلــخ

يادم نيست در آن صبح بهاري كه ما بچهها در صندلي عقب ماشين از انتظار خسته شده بوديم و از سر و كول همديگر بالا ميرفتيم، از مادر پرسيدم كه آن پيرزن چه نسبتي با ما داشت يا نه. به هر حال ـ اگر هم پرسيده باشم ـ هيچ وقت نفهميدم نسبت او دقيقاً با ما چيست. از آن صبح بهاري و از آن پيرزن فقط خاطراتي مهآلود در ذهنم مانده است و جز تنها خاطرهي تلخي كه يادش مانند فصلهاي سال مدام برايم تكرار ميشود، در واقعيت و زمان وقوع هيچ كدام از ماجراهايي كه به آن پيرزن مربوط ميشود، مطمئن نيستم، حتی همان صبح كه نميدانم چند بهار از آن گذشته است. گمان كنم تا پدر كليد خانه را به دست همسايه سپرد و خداحافظي كرد، يك كاميونت كه آن روز محمد ميگفت بچه كاميون است از ته كوچه پيدا شد و مادر و پدر به استقبال آن رفتند. پيرزني از صندلي عقب ماشيني كه به دنبال كاميونت ميآمد، پياده شد. مادر ما را به احترام او از ماشين پياده كرد و او براي بوسيدن تك تك ما خم شد؛ براي من بيش از بقيه. اصلاً يادم نيست كجا رفتيم و كي برگشتيم. وقتي برگشتيم، يادم هست كه همگي براي عيد ديدني به ديدار پيرزن رفتيم: در زيرزمين خانهي خودمان و در اتاقي كه كنار اتاق درس نويد بود. كوچكتر از آن بودم كه سؤالهايي كه هم اكنون در ذهنم نقش بسته است را آن هنگام درگوشي از مادر بپرسم: چرا اين پيرزن به خانهي ما آمده بود؟ پيرزن قبلاً كجا زندگي ميكرد؟ بقيهي اسباب و اثاثيهي پيرزن كجا بود، مگر ميشود اسباب يك نفر فقط در يك اتاق جا شود؟ و تمام اينها پرسشهايي بود كه بعدها نيز نميدانم چرا هيچگاه نپرسيدم. به گمانم تنها نام او را پرسيدم و مادر با صداي بلند طوري كه نويد و محمد نيز بشنوند او را معرفي كرده بود: «خال خانوم»
زير زمين ما بزرگ بود. ورودي آن شبه هال خانه بود و به دو اتاق خواب و يك آشپزخانه و يك دستشويي ختم ميشد. حمام با دستشويي يكي بود و كنار اينها موتورخانه و يك سالن و يك اتاق ديگر قرار داشت. مدتها بود كه نويد ميزش را به يكي از اتاقهاي زير زمين برده و آنجا را به اتاق درس خودش تبديل كرده بود. او عادت داشت ساعتها تنها در اتاق زيرزمينياش بنشيند و در حالي كه به مانيتور كه من به آن تلويزيون كامپيوتري ميگفتم خيره شده، كليدهاي كامپيوتر را با دقت و لذت فراوان فشار دهد. نويد روزهاي اول چيزي نميگفت ولي كم كم غرغرهايش شروع شد. وجود خاله خانم براي او ناخوشايند بود. مدتي كه گذشت از فضوليهاي مستمر پيرزن به ستوه آمده بود و از او در خانه با عبارت «پير خرف» نام ميبرد البته نه در حضور پدر.مادر نويد را بيتربيت و بيعاطفه ميدانست و با دل رحمي از خوبيهاي خاله خانم تعريف ميكرد. محمد سعي ميكرد با خاله خانم ارتباطي نداشته باشد. شايد هفتهاي يكي دو بار هنگامي كه او را تصادفاً در حياط ميديد، سلامي ميكرد و ميگذشت. رفتارش با غريبهها همين طور بود و نميشد قضاوت كرد كه واقعاً از پيرزن خوشش نميآيد. به علت وضع به وجود آمده من به صورت «پيك» بالا به پايين و پايين به بالا در آمده بودم. اوايل فقط در عمل و بعدها مانند حكم بديهي اما نانوشته به اين مقام منصوب شدم. «آقا يونس! اين غذا رو ببر برا خال خانوم.» «آقا يونس! برو پايين ببين خال خانوم خريد نداره.» «آقا يونس! قربونت برم. خال خانوم ميگه ظرفهامون هنوز پيششه. ميري بياري؟» مادر چندبار سعي كرده بود اين كارها را تقسيم كند اما نويد هميشه ابرو در هم ميكشيد و همان طور كه تلوزيون را روشن ميكرد، ميگفت: «به من چه؟ خودش بياد... پير خرف!» و محمد نيز غالباً در اين موارد به اتاق خوابمان ميرفت تا نگاهش با نگاه ملتمس مادر تلاقي نكند. وقتي چيزي براي خاله خانم مي بردم، دستي به سر و رويم مي كشيد، مرا ميبوسيد و با «شازده پسر شازده پسر» گفتن سعي ميكرد خامم كند: «آق يونس، بفرما ناهار با من باش...» «آق يونس، پير شي الهي» «آق يونس، درد نبيني تو زندگيت...». لابد ميدانست كه به نوعي مجبور به اين كارم و سعي داشت غير مستقيم دلداريم دهد. هميشه هم چيزي براي تعارف كردن داشت. نخود، گردوي خيسانده، كشمش خشك، و.... اما من كه يك تكه شكلات را به همهي آنها ترجيح ميدادم، هييچگاه تعارفش را با رغبت نميپذيرفتم. از تمام دفعاتي كه به زيرزمين رفتم، چيزي براي خاله خانم بردم يا چيزي از او گرفتم تنها يك بارش به دقت و با تمام جزئيات يادم هست، همان باري كه دوست دارم از يادم محو شود.
گاهي اقوام دورمان كه اقوام نزديك خاله خانم محسوب ميشدند به ديدنش ميآمدند. ازهيچ كدامشان خوشم نميآمد. نه از آن زني كه موهاي كوتاه و خرمايي رنگ داشت و جلوي خاله خانم دولا و راست ميشد و لبخند ميزد اما به من كه ميرسيد سگرمههايش در هم ميرفت؛ نه از آن پسر بچهي شلوغي كه هنوز مدرسه نميرفت ولي از نويد هم پرروتر بود؛ و نه از آن زن جوانتر و زيبايي كه وقتي مادر را ميديد شروع ميكرد به تملقگويي. معمولاً قبل از آمدن تلفني خبر ميدادند و بعد طرفهاي عصر هفت هشت نفري ميريختند در آن اتاق كوچك. هواي اتاق كه خفه ميشد، همراه خاله خانوم به حياط يا خانهي ما ميآمدند.
خاله خانم به اصرار مادر كه معتقد بود نشستن در آن زير زمين همان طور كه اخلاق نويد را خراب كرده است، استخوانهاي خاله خانم را نيز پوك ميكند، گاه و بي گاه در حياط مينشست. پارچهاي ضخيم را زير درخت گيلاسي كه از تنهاش چيزي مانند عسل ترشح ميشد، ميگذاشت و ساعتها در سايهي توأم درخت و ديوار مينشست. تكه دستمال چهارگوشي داشت كه روي سرش ميگذاشت؛ شايد ميترسيد چيزي از درختان لاي موهاي حنابستهاش بريزد. كتاب دعاي بزرگ و سنگيني داشت كه همراه خود ميآورد و ميخواند. قرآن نميآورد. سورههايي را كه لازم داشت يا حفظ بود يا در انتهاي همان كتاب دعا وجود داشت. به او غبطه مي خوردم! اگر نصف سورههايي را كه او حفظ كرده بود، من هم از بر بودم، امتيازم در كلاس قرآن از همه بيشتر ميشد. گاهي سوزن و نخ نيز با خودش ميآورد و لباسهاي عجيبي را كه نميدانستم كجاي بدن را مستور ميكند، وصله ميكرد. چندبار باغبان، مأمور برق، لولهكش، و ديگران ناگهان از در حياط وارد شده بودند و پيرزن را كه اصرار داشت هيچ مردي او را بدون چادر نبيند، غافلگير كرده بودند؛ و كسي كه در را بدون توجه با افاف باز كرده بود، تا مدتها با جملات شماتتبار خاله خانم سخت مؤاخذه ميشد حتی اگر آن فرد مادر بود! شايد همين اخلاقش باعث شد كه در آن شب بد يمن در تاريكي كنار پايهي ميز بمانم و صدايم در نيايد.
خاله خانم هر سال دو بار عيدي ميداد. يك بار عيد نوروز و يك بار عيد غدير خم. شايد عيد غدير تنها روزي بود كه نويد و محمد به طمع عيدي با رغبت به ديدار پيرزن ميآمدند. در آن لحظات غير معمول عيد ديدني و در آن اتاق تاريك زيرزميني معمولاً كسي جز مادر حرف نميزد. سپس خاله خانم سه تودهي اسكناس را كه با چسب نواري دورپيچ كرده بود، به عنوان عيدي به ما ميداد. ميگفت لاي قرآني است و تبرك است. چسب دور اسكناسها تعجب همه حتا پدر را برانگيخته بود. كسي از او نميپرسيد چرا اسكناسها را كه هيچگاه نونبودند لوله ميكند و دور آنها را چسب ميزند. نويد از اينكه مجبور بود چسب را با احتياط باز كند تا اسكناسها پاره نشوند، عصباني ميشد و زير لب فحش ميداد اما محمد تا مدتها پولها را همان طور نگه ميداشت و بعدها دور از چشم همه آنها را باز ميكرد. با اين حال سالي را به خاطر ندارم كه عيدي كسي پاره شده باشد.
در اين ديد و بازديدها، يك بار پيرزن خواب جالبي براي مادر تعريف كرد. ميگفت شب قبل «آقا» را خواب ديده كه بدون عبا و عمامه ولي با آرامش جلوي اتاق ايستاده و نماز خوانده است.بعد ادامه داد:«اونجا روهنوز جاروب نكردم مادر. صبح كه از خواب خاستم، كمرم رو اونجا گذاشتم و به پشت دراز كشيدم. تبركه. گفتم شايد اين كمر دردم آروم بگيره. از آقا خواستم به حق فرق شكافتهش دردام رو شفا بده» نميدانستم منظورش از «آقا» كيست. نويد نخودي خنديد، دستش را روي پيشونيش ماليد و بعد در هوا چرخاند؛ يعني كه عقل پيرزن زايل شده است. مادر كه نويد را ميپاييد، لب ورچيد. بعد رو به خاله خانم كرد و به پيشنهادهاي پزشكي خودش در مورد پياده روي و نور خورشيد و تغذيه پرداخت. به هر جهت وضع كمر پيرزن بهتر كه نميشد هيچ، مدام بدتر ميشد. او كه تقريباً راست و صاف به خانهي ما آمده بود، ديگر خميده راه ميرفت و مدام از درد كمرش شكايت داشت. مادر همراه اقوام پيرزن او را نزد پزشك ميبرد و عصا و كمربند طبي و دارو و دستور العمل انواع نرمش كمر تهيه كرده بود كه هيچ كدام چندان مؤثر نبود. بخصوص اينكه پيرزن از به دست گرفتن عصا با لجاجت عجيبي سر باز ميزد.
خاله خانم چراغ نفتي كوچكي داشت كه خودش به آن را «چراغ موشي» ميگفت. ارتفاعش تقريباً يك سوم چراغ نفتيهاي ديگر بود و فتيلهي مخصوصي داشت. پيرزن هر شب چراغ را جلوي در اتاقش روشن ميكرد. كسي نپرسيده بود چرا. تمام اتاقهاي زير زمين چراغ و برق داشت. خود پيرزن هم از اوايل شب كه ميخوابيد، تا نماز صبح بيدار نميشد. اما «چراغ موشي» هر شب بدون استثنا روشن و صبحها خاموش ميشد. نويد از بوي نفت كلافه شده بود. اما حمل دبهي نفت هر دو يا سه ماه يكبار كار سختي براي من نبود. با آنكه خاطرهي بدي از آن چراغ نفتي دارم، نميدانم چرا حالا، در اين سن، هوس آن چراغ را كردهام. نميدانم پير زن با آن چراغ چه كرده است، اما اگرچه انتظار بيجايي است دوست داشتم آن را به من ميبخشيد.
ماههاي آخري كه در آن خانه بوديم، پيرزن بدون كتاب دعايش به حياط ميرفت. زيراندازش را ميانداخت و ساعتها زير درخت گيلاس مينشست و ذكر ميگفت. ديگر به من سوزن نميداد تا نخ كنم و چيزي نيز نميدوخت. حضور افراد غريبه در حياط برايش مزاحمتي نبود، چون تا به او نزديك نميشدند، نميتوانست آنها را ببيند. مادر ميگفت چشمان خاله خانم آب مرواريد آورده است. نويد به مسخره ميگفت: «فكر ميكردم پيرزن خسيس فقط توي صندوقچهي اتاقش مرواريد نگه ميداره، نگو آبشون رو هم چلانده توي چشمش!» محمد يك بار از پدر پرسيد: «نميشود چشمهاي خال خانوم رو خوب كرد؟» و پدر جواب پيچيدهاي داد كه نهايتش به «نه» ختم ميشد. «نه» به علت سن زياد خاله خانم.
برنامهها همه چيده شده بود. به دنبال خاله خانم آمدند. وسايلش باز هم در يك كاميونت جا شد. اين بار نويد بود كه براي بوسيدن خاله خانم كاملاً خم شد. محمد هم بايد خم ميشد، اما من تقريباً همقد پيرزن شده بودم. فشار چروكهاي صورت و قاب عينك بزرگ و كلفتش براي گونههايم آشنا بود. مادر اشكهايش را از قبل خرج كرده بود و فقط بغضش را فرو ميداد، بعد از من خاله خانم را در آغوش فشرد و خداحافظي كرد. پيرزن عصازنان، در حالي كه يك مرد و دو زن از اقوامش همراهيش ميكردند، رفت و در صندلي عقب ماشين آنها نشست. نويد به مادر گفت: «چيه حالا؟ مگه سفر آخرت ميره؟» محمد جوابش را داد: «خفه شو!» و همان طور كه دعواي لفظي آنها به سمت داخل خانه محو ميشد، ماشين و به دنبالش كاميونت راه افتادند و من و مادر دور شدن كاميونت را تا چهارراه انتهاي كوچه تعقيب كرديم.
يكي دو ماه بعد خودمان هم از آن خانه رفتيم. خانه را خراب كردند. شايد آن قدر كه دلم براي زيرزمين بزرگ، اتاق تاريك خاله خانم، اتاق نويد، و موتورخانهي پر از سوسك كه در آنجا مخفيانه با بچهها آتش بازي ميكردم تنگ ميشد، به ياد اتاق خواب و بالكن روشن مقابلش كه در بهار و تابستان با رزهاي قرمز و صورتي تزئين ميشد نبودم. پدر ميگفت:«راه ديگهاي نيست. يا بايد اينجا رو فقط به قيمت زمين بفروشيم و يه آپارتمان كمي وسيعتر بخريم، يا خودمون اينجا رو بسازيم و بيايم توش بشينيم. خب مشخصه كه فروختن اين زمين حيفه....» اما به عقيدة من حيف آن درخت گيلاسي بود كه تنهاش عسل ميداد و خاله خانم زيرش مينشست و دستمالش را چهارگوش روي موهاي حنابستهاش ميانداخت.
از آن پس خاله خانم را فقط در بعضي ميهمانيهاي خانوادگي يا جلوي در سالن معدودي عروسيها ميديديم. پيرزن آب رفته بود. كوچكتر شده بود. آن قدر خميده شده بود كه گويي هميشه در حال ركوع بود. مادر ميگفت به سختي از يك قدمي چيزي را تشخيص ميدهد. ميگفت دچار فراموشي نيز شده است. اما چند باري كه در موقعيتهاي پيش آمده جلو رفته و نامم را در گوشش فرياد زده بودم، مرا براحتي شناخته بود: «آق يونس! هزار ماشالا. چه بزُگ شدي.» حتي ميدانست به او محرم هستم؛ مرا در آغوش ميگرفت و به سينه ميچسباند و من مانند كسي كه به صحنهي جنايت برگشته و مقتول خودش را ميبيند، سعي ميكردم سريعتر خودم را از سينهي او و خاطرهي آن شب دور كنم.
صداي حركت آسانسور نشان ميداد كه پدر برگشته است. در را باز كردم و او خسته از راه رسيد و تا كيفش را گوشهي اتاق تلوزيون انداخت و روي مبل پهن شد، تلفن زنگ زد و خبر فوت خاله خانم را دادند. چندان غير منتظره نبود. مدت زيادي بود كه حال خاله خانم رو به وخامت گذاشته بود. مادر كه بغض كرده بود گوشي را روي سينهاش گذاشت و نه از روي شماتت، شايد فقط براي اينكه جلوي ما گريه نكند، به پدر گفت: «مگر الان شما اونجا نبودي؟» پدر سري تكان داد و گفت: «همان موقع هم نبض درستي نداشت.» و گوشي را از مادر گرفت. به خودم دلداري دادم كه مرگ بهترين حالتي بود كه ميتوانست براي پيرزن اتفاق بيفتد. زندگي بدون ديد درست، بدون شنيدن، و بدون راه رفتن به چه درد ميخورد؟
فرداي آن روز به بهشت زهرا رفتيم. اين فكر كه چگونه كمر خميدهي پيرزن را صاف كرده و در تابوت جا داده بودند، به طور احمقانهاي آزارم ميداد. سعي كردم به چيز ديگري فكر كنم ولي كار اشتباهي كردم. ناگهان به ياد آن شب افتادم. دلم گرفت. دلم گرفت مانند آن زماني كه خانهي قديمي را ترك ميكرديم و من به صرافت نيفتاده بودم براي آخرين بار تمام اتاقها و زير زمين را سير نگاه كنم. دلم گرفت براي اينكه هيچ گاه در آغوش خاله خانم جرأت نكرده بودم از او رضايت بطلبم. دلم گرفت و به فرصتهاي غيرقابل تمديد لعنت فرستادم...
نويد خانه نبود و من علي رغم تهديدهاي او وسوسه شده بودم با كامپيوتر بازي كنم. غروب بود و وقتي از پلههاي زيرزمين پايين ميرفتم، فقط نوري كه از بالاي پنجرهي دستشويي به بيرون افتاده بود، آنجا را روشن ميكرد. وارد كه شدم، چراغ نفتي كوچك خاله خانم هم روشن بود و همين دو منبع نور كافي بود تا بدون نياز به روشن كردن چراغ، راهم را تا اتاق نويد پيدا كنم. بدون روشن كردن هيچ چراغي، كامپيوتر را روشن كردم و به بازي مشغول شدم. هنوز دشمنهاي زيادي را نكشته بودم كه صداي باز شدن در دستشويي را شنيدم. در اتاق نويد را باز گذاشته بودم و مشرف به دستشويي بود. به ناگاه هيكل نحيف، عريان و خيس خاله خانم را ديدم كه آرام آرام از دستشويي خارج ميشد. مستأصل ماندم. نميدانستم چه كار بايد بكنم. در يك لحظه ياد نور مانيتور افتادم و به سرعت كامپيوتر را خاموش كردم. نميدانم كدام نيروي اهريمني مرا به زير ميز كشاند. چشمهايم را بسته بودم و بيشتر از اين ميترسيدم كه نكند زير ميز سوسك باشد. در بد موقعيتي گير افتاده بودم. چشمهايم را باز كردم و از كنار پايهي ميز پيرزن را ديدم. نور چراغ دستشويي از يك طرف بر روي پوست چروك خردهاش افتاده بود و چروكهاي تنش را عميقتر از آنچه ميبايست ميبود، نشان ميداد. موهاي حنا بسته و خيسش دور سرش ريخته بود و پستانهايش مانند دو گلابي پلاسيده كه تا اواخر آذر هنوز از شاخه نيفتاده بودند، آويزان بود. حولهي كوچكي ميان دو پايش گذاشته بود كه تا حدي عورتش را ميپوشاند. رانهايش كبود مينمود يا شايد در نور كم زيرزمين اين گونه به نظرم رسيده بود. آرام و با احتياط مانند كسي كه براي اولين بار چوب اسكي به پا كرده باشد، راه ميرفت و لباسها و وسايلش را از اين طرف و آن طرف بر ميداشت. يكباره به خودم آمدم. شرم كردم و صورتم را برگرداندم. هيچ كاري نميتوانستم بكنم. پيرزن كه با حضور باغبان در حياط چندين روز به كسي كه در را باز كرده بود، نهيب ميزد، اگر ميفهميد او را عريان ديدهام با من چه ميكرد؟ يا شايد خودش از خشم و حيا قالب تهي ميكرد. گير افتاده بودم و راهي نديدم جز آنكه مدتها در آن تاريكي، زير ميز نويد، بنشينم. حتا وقتي پيرزن چراغ دستشويي را خاموش كرد و در اتاقش را بست نيز، همانجا مانده بودم و نگاهم را با ترس به پايهي ميز دوخته بودم. هنگامي كه جز صداي نفسهاي خودم چيز ديگري نشنيدم، با راهنمايي چراغ نفتي، آرام، تا جلوي پلهها رفتم و بعد به سرعت تا اتاق خوابمان دويدم و بدون خوردن شام، خوابيدم.
اين خاطرهي لعنتي كه بيشتر شبيه تكرار شكنجهوار يك كابوس در بيداري بود، هميشه، در همه جاي زندگي، و حتا در آن قبرستان نيز مرا آسوده نميگذاشت. چرخي در مردهشويخانه زدم و به محوطه برگشتم. مادر از حلقهي زناني كه گريه ميكردند جدا شد و به سمت من آمد. صورتش سرخ بود و چشمهايش قرمز. گفت: «يونس...» و صدايش تمنايي نامفهوم داشت: «ميداني ديشب... خال خانوم... قبل از فوتش...» بريده بريده ناله ميكرد. اشكش خشك شده بود و ماجرا را به زحمت تكه تكه برايم تعريف كرد. ماجرايي كه بعدها اقوام ديگر نيز برايم تعريف كردند. خاله خانم، درست پس از آنكه پدر نبض و فشار خونش را گرفته بود و نا اميدانه رفته بود، آهي ميكشد. از او پرسيده بودند چيزي ميخواهد؟ زير لب چند بار گفته بود: «آق يونس... آق يونس...» و بعد همه ديده بودند مانند اينكه كسي را در آغوش بگيرد، دستهايش را رو سينه حلقه كرده بود و لبهايش غنچه شده بود. بعد در زير نگاههاي متعجب اقوامش، خميازهاي كشيده بود و با آرامش براي هميشه خوابيده بود. بدون اينكه چيزي از خيانت من بداند
ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:0 توسط : مــــــاهـــــان
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
*** جــمـلـه هــای کــوتـــاه عـــاشـــقـــانــــه ***


به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است

عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید.

ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است .

اگر کسی تورا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

تو شايد براي دنيا فقط يك آدم باشي. ولي براي آدمي مثل من يك دنيا هستي

من تو رو فقط 15 تا دوست دارم 7 تا به اندازه 7 آسمون 7 تا به اندازه 7 دريا و يكي به اندازه يك دنيا کاش خداوند هيچ وقت به کلمات غرور و عشق و دروغ فکر نميکرد که تا هيچ وقت هيچ عاشقی به خاطر غرورش به عشقش دروغ بگه

عشق آن نيست که به هم خيره شويم! عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريم

يادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرين برای همه ی عمر

اگر شدم عاشق تو نذار كه بي تاب بمونم/لالايي شبام تويي نذار كه بي خواب بمونم/دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني/فقط يه چيز ازت ميخوام هميشه عاشق بموني

هرگاه احساس كردي كه گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي تواني او را ببخشي بدان كه اشكال در كوچكي روح توست نه در بزرگي گناه او

1000 تا قابلمه .. با هر چي لب تو عالمه .. ميبوسمت قبل همه .. به شرطي که بهم بگي : دوست دارم يه عالمه نميگم عاشقم چون عاشقا به هم نمي رسن... نمي گم دوستت دارم شايد بگي همه اين و مي گن... نمي گم مي خوامت مي ترسم بگي نه... ولي اينو مي خوام بگم .... كه بي تو مي ميرم

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم

اگر شدم عاشق تو نذار كه بي تاب بمونم/لالايي شبام تويي نذار كه بي خواب بمونم/دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني/فقط يه چيز ازت ميخوام هميشه عاشق بموني
اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشتو رفت علاوه بر اینکه یه خاطره به جا می ذاره می تونه یه تجربه هم به جا بذاره پس سعی کن خاطره های خوب و تجربه های مفید رو به خاطر بسپاری.....دوست داشته باش تا دوستت داشته باشند
يادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرين برای همه ی عمر!
دنیا که این جوری نمی مونه همیشه یه روز میای میگم نمی خوام و نمیشه خیال نکنه همیشه دلم برات می میره یه روزی برمی گردی که دیگه خیلی دیره یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم این روزارو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی اون روزا دورنیست که به یاد من بازم بیفتی یه وقتی بر می گردی که فایده ای نداره هر چی سرم آوردی دنیا سرت میاره
اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشتو رفت علاوه بر اینکه یه خاطره به جا می ذاره می تونه یه تجربه هم به جا بذاره پس سعی کن خاطره های خوب و تجربه های مفید رو به خاطر بسپاری.....دوست داشته باش تا دوستت داشته باشند
کسی را برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه در قلبش جا بگیری خودت را کوچک کنی...
عشق دق الباب نمي کند، مودب نيست، حرف شنو نيست، درس خوانده نيست، درويش نيست، سربزير نيست، مطيع نيست، عشق ديوار را باور نمي کند، کوه را باور نمي کند، گرداب را باور نمي کند، و مرگ را حتي باور ندارد!...
دستت رو بذار روی قلبت ..این ساعت عمرت که داره تیک تیک میکنه....جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده...منتظر باش اما معتل نشو....تحمل کن اما توقف نکن....قاتع باش اما لج باز نباش....صریح باش اما گستاخ نباش....بگو اره اما نگو حتما....بگو نه اما نگو ابدا
کاش خداوند هيچ وقت به کلمات غرور و عشق و دروغ فکر نميکر که تا هيچ وقت هيچ عاشقی به خاطر غرورش به عشقش دروغ بگه
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم.
اي كاش اگه كسي به دلمون پا گذاشت ديگه دلمونو تنها نميذاشت ...!!! اي كاش اگه يه روزي دلمونو تنها گذاشت رد پاشو رو دلمون جا نميذاشت ...
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

آنکس که مي گفت دوستم دارد، عاشقي نبود که به شوق من آمده باشدرهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد:دوستت دارم


اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستین من به توست اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست پس با تمام وجود فریاد میزنم دوستت دارم

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

اگر زیستن را دوست داشتم هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم

زباغ خاطراتم هرگز نخواهی رفت ومن هرگز نخواهم برد از یاد نگاه مهربانت را

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است/ ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

عشق از دوستی پرسید : تفاوت من وتو در چیه ؟ دوستی گفت : من دیگران را باسلامی آشنا می کنم و تو با نگاهی . من آنها را با دروغ جدا می کنم و تو با مرگ

زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم ولي اشك نياموخت چگونه زندگي كنم تو به من آموختي چگونه دوستت بدارم ولي نياموختي چگونه فراموشت كنم

مانند مجنون كه ليلا را دوست دارد مانند ماهي كه دريا را دوست دارد مانند شاعري كه شعرش را دوست دارد مانند بلبلي كه صدايش را دوست دارد به خدا قسم كه من هم تو را دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

عاشق كسي باش كه لايق عشقت باشد نه تشنه عشقت . چون تشنه يه روز سيراب مي شه

دوستت دارم : بي نهايت ، تا قيامت ،با صداقت دوستت دارم: خالصانه ، عاشقانه ، عاجزانه ، عاطفانه

در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ، امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند ....

عشق يعني آخرين حد جنون ،عشق يعني همرنگ خون ،عشق يعني بيكران درياي صبر،
عشق يعني انتهاي هرچه درد،دوستت دارم عزيزم پس عشق يعني خود تو،خود من،خود ما..

هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني

به تو گفتم که مرا چقدر دوست داری و تو در جواب من گفتی به اندازه تمام ستاره های آسمان ولی کاش هیچ وقت آسمان ابری نبود

به آساني در يك دقيقه مي توان يك نفر را خرد كرد، مي توان در يك ساعت يك نفر را دوست داشت، مي توان در يك روز عاشقش شد، اما يك عمر طول مي كشد تا بتوان يك نفر را فراموش كرد

بي تو در خلوت خود شب همه شب بيدارم اه اي خفته که من چشم براهت دارم خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم کم براي من از اين پنجره ها حرف بزن من بدون تو از اين پنجره ها بيزارم جان من هديه ناچيز تقديم شما گر چه در شان شما نيست همين را دارم من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام من که تا عشق تو باقيست زمين گير توام لااقل لطف کن از روي زمين بردارم

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده .برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:40 توسط : مــــــاهـــــان
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
شـعــــــــرهــای عــــــاشـقـــــانـــه


می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...او رفت و تنها ماند ....زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....گفت: عشق دروغی بیش نیست....گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....گفتم:عشق درد است ...گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...گفتم: عشق تضاد است....گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...گفتم عشق راز است ....راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....آهی سردی کشید....دیگه هیچی نگفت....سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....

دروغ و خيانت رو هك كن... از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن ...با صداقت و وفا و معرفت چت كن.. از زيباترين خاطره زندگي وب بگير...تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي ...و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن ...وبه احساسات زيبايي پي ام بده ...غم رو ديلت كن ...و واژه بدي رو رينيم كن ...براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)
واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه
اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس
هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم


وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا اب دريا شووره

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
بنویس از سرخط: بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه: وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست اونکه گذاشتو رفت: یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده دیگه صداش نکن: بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن: آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز: آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند: حالا که رفتو غصش رفته ز یادم اگه پیشم میموند: دیگه جز اون به هیشکی دل نمیدادم
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
دستهايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم
چی بگم باز بگم دوست دارم باز بگم دیوونتم عاشقتم چی بگم ازعشق همیشه ماندگار بگم یا ازآرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدن به تو آرزوی محاله تو بمون با دل خوشیهات من میمونم با دلواپسیهام ... تو بمون با عشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال




ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:58 توسط : مــــــاهـــــان
شنبه سی ام شهریور 1387
شعرهای عاشقانه،داستان کوتاه
تنهایی دردی نبود که من نتونم درمان کنم اما چطور شد که امروز درمانده و تنها هستم نمی دونم!! وقتی درست فکر میکنم می بینم این تنهایی به حوادث یک سال پیش برمیگرده ، در اوج شیطنت و جوانی بودم دوستهای زیادی داشتم یک لحظه هم تنها نبودم تمام روز با دوستان و همکلاسی ها خوش می گذراندم بعدشم توی خونه با خواهر و برادرم ساعات خوشی داشتم تا اینکه اون سر راهم سبز شد اون موقع ها به هر چیزی فکر میکردم الا به عشق. با دوستاهام صحبت میکردم همیشه میگفتم من به این سادگی ها عاشق نمی شوم این به صورت ادایی در اومد و میبینم که خیلی هم گران و به ضررم تمام شد بین دوستهام اعظم دختری بود که همیشه با من مخالف بود هر حرفی میزدم اون مخالفت میکرد اون می گفت: تو به اولین کسی که ببینی عاشق میشی هنوز برات موقعیتش پیش نیامده ولي اگر پيش بياد نمی تونی مقاومت کنی بزرگتر از دهنت حرف نزدن! و من با سماجت میگفتم نه اصلا چون من نمی خواهم تا حالا عاشق نشدم و اون می گفت: یک روز بهت ثابت میکنم که تو ضعیف تر از اونی که دیده می شی هستی اینقدر مغرور نباش! برای هر کسی پیش میاد همچین دوستی داشته باشه اما من اونو درست یک سال بعد شناختم گفتم اون سر راهم سبز شد ماجرا این طور شروع شد، سال آخر دبیرستان بودیم درس و کلاس کنکور خیلی من را خسته کرده بود دنبال هیجان بودم اما از هر چیزی که من را از درس جدا کنه دوری میکردم کلاس کنکور تمام شد و فقط برای تست زدن جمعه ها به موسسه می رفتم یک روز با اعظم برای سوار شدن به اتوبوس توی ایستگاه نشسته بودیم و داشتیم تند تند درباره تست اون روز صحبت میکردیم پسر جوانی از راه رسید و اجازه خواست تا کنار ما بشینه اعظم با آرنجش به پهلوی من زد و با اشاره ابرو از من خواست تا پسره را نگاه کنم سرم را بلند کردم پسر اتو کشیده و خوشگلی بود بی تفاوت نگاهم را برگرداندم اعظم دوباره مشتی به پهلوم زد اینبار که به پسره نگاه کردم دیدم داره من را نگاه می کنه نگاهش طور خاصی بود به نگاهش جواب دادم، لبخندی زد اعظم بلند شد و گفت: من برم بلیط بخرم بلیط نداریم به محض اینکه اعظم رفت پسره از جاش بلند شد و گفت: ببخشید اسم من فرشید اسم شما چیه؟ متوجه نشدم و گفتم: چی گفتید: گفت: اسمم را گفتم فرشید از آشنایی با شما خوشبختم دست توی جیبش کرد کاغذی بیرون آورد به دست من داد و گفت: این شماره منه اگر فرصت کردید تماس بگیرید بهتر آشنا بشیم این را گفت و با عجله از ایستگاه اتوبوس دور شد وقتی اعظم برگشت گفت: پسر خوشگله چی شد؟ گفتم رفت. چون با اعظم زیاد بحث عشق وعاشقی و دوست شدن کرده بودیم صلاح ندیدم شماره را بهش نشان بدم اون روز گذشت وسوسه تلفن کردن ولم نمی کرد شنبه شب بود که گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم خودش گوشی را برداشت و فورا من را شناخت و گفت: همان خانم مرموز که اسمشو نگفت: خندیدم و گفتم :اسم من بهاره پشت تلفن کلی گفتیم و خندیدم به من خیلی خوش گذشت فرشید بزله گو و بشاش اونقدر پشت گوشی حرفهای قشنگ و جوکهای خنده دار گفت اصلا دلم نمی خواست قطع کنم با اومدن برادرم توی اتاق ناچارقطع کردم تلفن های من به فرشید از همان شب شروع شد مرتب با هم تماس داشتیم حتی یک بار هم از من نخواست بیرون بریم از این کارش خیلی خوشم اومد پیش قدم شدم و با هم قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم سه ماه از آشنایی ما میگذشت و ما فقط یک بار همدیگر را دیده بودیم آنهم روز آشناییمان توی ایستگاه اتوبوس. روز موعود اعظم خونه ما اومد میخواستم بیرون برم رسید ارتباطم با فرشید را هنوز به او نگفته بودم دلم نمی خواست مسخره کنه انگار اعظم منتظر بود حرفی بهش بزنم اما من خودداری کردم و با اعظم از خونه بیرون اومدم بیرون خونه از هم جدا شدیم، توی خونه همه فکر کردند با اعظم رفتم فرشید یک شاخه گل سرخ به من هدیه داد با هم رفتیم پارک قدم زدیم اونقدر حرفهای قشنگ زد که نگو خیلی خوش صحبت و بزله گو بود از بودن با او سیر نمیشدم در تمام مدت بارها توی صورتش نگاه کردم اما یک بار هم به من نگاه نکرد ازش پرسیدم چرا از نگاه من فرار میکنه بی رودربايستي گفت: میترسم عاشقت بشم و قدمهاشو سریع تر کرد سرجام خشک شدم اون میترسید عاشق من بشه پس این عشق بود که بین ما تردد میکرد صدام کرد پیشش رفتم و گفتم: اگه عاشق بشی چی میشه؟ گفت: نه من نباید عاشق بشم و به هر ترتیبی بود حرف را عوض کرد بارها و بارها با هم بیرون رفتیم نزدیک یک سال بود با هم دوستی ساده و بی ریایی داشتیم این دوستی در دل من تبدیل به عشق شده بود و خودم حس میکردم فرشید هم منو دوست داره و عاشق منه اما جرات بروز اون را نداشتیم من معلوم بود اما اون چرا ابراز عشق نمیکرد سر در نمیاوردم تا اینکه یک روز اعظم خونه ما اومد و تمام ماجرا را برایم تعریف کرد به من گفت: یادت میاد پز میدادی من عاشق نمی شم و جلب توجه میکردی من هم برای اینکه پوز تو را به خاک بمالم با فرشید پسر عموم که دوستش داشتم و دوستم داشت تبانی کردم تا با تو دوست بشه و کاری بکنه که تو عاشقش بشی فرشید اوایل به من گزارش می داد کم کم دیگه از تو حرفی نمیزد و همه اش به من می گفت درباره بهاره حرف نزن سرت به کار خودت باشه، با من هم زیاد دوست نداشت روبرو بشه همه اش بهانه میاورد من با لجی که از تو به دل داشتم زیاد متوجه نبودم که فرشید را از دست دارم ميدم فکر می کردم به محض اینکه تو نشون بدی عاشقش شدی تو را پیش من رسوا میکنه و من به خواسته ام میرسم و بعد با فرشید درحالی که به تو میخندیم از تو جدا می شیم اما همه اینها خواب و خیال شد این وسط من فرشید را از دست دادم تو برنده شدی اون عاشق تو شده امروز پیشش بودم ازش خواستم تا با من بیاد و این قصه رو تمام کنیم فرشید به من چی بگه خوبه، گفت: از جلوی چشمم دور شو تو دیگه کی هستی اینقدر کور و نفهم که عشق من نسبت به بهاره را نمی بینی اعظم میگفت و گریه میکرد از ته دل هم اشگ می ریخت شوکه شده بودم من بازیچه دست اعظم و فرشید بودم از خودم بدم اومد به اعظم گفتم تو چقدر ظالمی مگه من چی گفته بودم که منو لایق همچین سرنوشتی دیدی من گفته بودم الان نمیخواهم عاشق بشم نگفتم که اصلا عاشق نمیشم تو با من میدونی چه کردی؟حالا نوبت من بود اشگ بریزم هر دو با هم گریه کردیم اون به خاطر اینکه فرشید عاشقش نبود و من به خاطر اینکه فهمیدم فرشید عاشقم شده دنیای غریبی است آخرین حرفم به اعظم این بود که به فرشید بگو دیگه حتی اسم من را به زبان نیاره دیگه نمی خواهم ریختشو ببینم در ضمن حتی نمی خواهم ریخت تو را هم ببینم اون دوستی که بین ما نبوده تمام شد اعظم رفت و من تنها شدم دیگه حوصله نداشتم از همه بدم میامد با خودم فکر کردم دوست صمیمی این باشه دوستهای دیگه وای وای اوقاتم تلخ بود. تصمیم تازه ای در زندگی گرفتم با کسی صمیمی نشوم و به کسی اجازه ندم به حریمم وارد بشه از همه دور شدم حتی با خانواده ام هم دیگه خوش نیستم خوشی من با اعتراف اعظم تمام شد اعظم به خواسته اش رسیده بود تنهام و از این تنهایی و غمی که عایدم شده راضی نیستم من استحقاق این را نداشتم از فرشید هم خبری نشد حتی به خودش زحمت نداد از من عذر خواهی کنه دلم برای خودم می سوزه من بازیچه دست اعظم و فرشید شده بودم حسی در من نبود حتی حس انتقام، از کی انتقام بگیرم از اعظم که خود به خود این میان تنبیه شده بود یا از فرشید!! هر چه فکر میکنم به این نتیجه نزدیکتر میشوم که فرشید را دوست دارم اما کو عشق کو عاشق امروز بعد از ظهر ساعت پنج است و من این نوشته ها را در حالی می نویسم که از تنهایی خسته شدم با کسی ارتباط ندارم و تصمیم گرفتم به این تنهایی خاتمه بدم دفتر خاطراتم ای تنها دوست و یاورم به تو رازی را میگویم آن را پیش خود به امانت داشته باش کلی قرص تهیه کردم بعد از نوشتن خاطراتم اونها را میخورم و به این تنهایی خاتمه میدم عشق یعنی همین یعنی نرسیدن به یار و من بدون فرشید مرگ را انتخاب کردم. زنگ در میاد برمی گردم و بقیه را برات می نویسم و با تو خداحافظی میکنم. دفتر عزیزم امروز بعد از سالها میان وسایل قدیمی تو را پیدا کردم عجب چیزهایی نوشتم اون روز که میخواستم خودم را بکشم تو را بستم و ده سال بعد پیدات کردم. لابد دلت ميخواد بدونی اونی که پشت در بود کی بوده؟ دفتر را که بستم در را باز کردم با تعجب دیدم فرشید یک دسته غنچه گل سرخ همراه مادرش اجازه خواست وارد خونه بشه کنار رفتم وارد شدند مادرم را صدا کردم با روی باز از اونها پذیرایی شد مادرش گفت: مدتی است که این فرشید ما شیفته دختر شما شده هر کاری میکردم به من نمی گفت کیه که قاپ دلشو دزدیده امروز تا از زیر زبونش بیرون کشیدم راه افتادم و اومد اگه اجازه بدید جوانها با هم صحبت کنند من و شما هم در این میان بیشتر با هم آشنا بشیم با اشاره مادرم من و فرشید به اتاقم رفتیم یک ربعی گذشت و یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد تا فرشید زبان باز کرد و گفت: ازت معذرت میخواهم من نمی خواستم اینظور بشه روزی که اعظم از تو برام حرف زد و عکست را نشانم داد خیلی دلم خواست با تو آشنا بشم و تو را عاشق خودم کنم اما کارها اونطور که نقشه من و اعظم بود پیش نرفت و من عاشق تو شدم و توی این بازی من باختم امروز فقط برای عذر خواهی اومد اگر عشق من را قبول کنی سکوت کرد بقیه را من ادامه دادم گفتم: آره راست می گی تو را قبول کنم و تو تا آخر عمر وقت داشته باشی با من بازی کنی نه عزیزم من ساده هستم نه دیگه اونقدر!! دستش خورد به جعبه قرصها افتاد از زمین برداشت نگاهی بهش کرد وگفت: تو هم!!!! از این کلمه خنده ام گرفت پرسیدم مگه تو هم!! گفت: آره منم، چه تفاهمی منم تصمیم داشتم اگر امروز از تو جواب منفی بگیرم رسیدم خونه از همین قرصها بخورم فردا صبح توی روزنامه ها مینوشتند از دو محل مختلف دو جوان دست به خودکشی زدند از شنیدن حرفهای فرشید خنده ام گرفت اون بلد بود چطور من را سر حال بیاره سرحال و بشاش شده بودم و با هم به قرصها خندیدیم فرشید بقدری زبان ریخت و عذر خواست تا ناچار برای اینکه از دستش خلاص بشم گفتم: بخشیدمت پرسید زنم میشی گفتم: اگه قول بدی دیگه با من بازی نکنی هزار بار قول داد. دفتر عزیزم امروز از اون روز ده سال می گذره و من هنوز مثل روز اول عاشق فرشید هستم فرشید هم من را دوست داره و عاشق منه دفتر عزیزم اینبار تو را می بندم با این تفاوت که خیالت راحت باشه من خوبم و به خواسته ام رسیدم
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته
سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند

جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم، خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت ميكنيم. خرس رفت خوابيد ولي نميدونست كه عمر جيرجيرك فقط سه روزه
تمام غمها را در کنارت ساده ديدم تمام عشقها را در نگاهت ساده ديدم تو به من ياري دهد تو مرا عاشق کن
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره
افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهى مى كنيم ، آن زمان كه دوستمان دارند لج بازى مى كنيم ، و بعد براى آنچه كه از دست رفته است آ ه مى كشيم
اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو
با سكوتم هر روز شعر ها مي ساختم با خيالم هر شب روزها مي ديدم كه در آن غربت تنگ دلگيرم كه نه تنها هستم كه خيال خود را آسوده تر پندارم تو نمي داني باز در كدامين روزي شعر هايت را مي خوانم و نمي داني تو كه كدامين شعرت دلگرم لب هاي من است با خود فكر كردم كه دگر نبندد دل به هر راه مي بايست رفت نه تنها در اين غربت تلخ
هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه كه حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم
گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند. با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم. نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق.با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند. روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها. منو نسپار به فصل رفته ي عشق نذار کم شم من از آينده ي تو به من فرصت بده گم شم دوباره توي آغوش بخشاينده ي تو
خدا به تو 2 تا پا داد تا با اونها راه بري!! 2 تا دست داد تا نگاه داري!! 2 تا گوش داد تا بشنوي!! 2 تا چشم داد تا ببيني!! ولي چرل فقط يک قلب داد؟!؟!؟!.....چون قلب دوم تو رو به کس ديگري داد تا اونو پيدا کني!!!
در این هجوم بی کسی , پروانه بودن اشتباس,عاشقی اشتباس ,عشق دروغ است, ولی زندگی هنوز زیبایت !!!
هر گز چشمانت را به خاطر كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن!!!!!
تنها تويي تنها تويي در خلوت تنهاييم تنها تو ميخوا هي مرا با اين همه رسوايي ام بلندتر. و امروز که به آرامي گفتم دوستت ندارم , گفتي هيس چرا داد مي زني؟؟؟؟؟
معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه
پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : \" دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند\" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !!
عشق راهيست بي پايان عاشق رهگذري ديوانه ديوانه كه عاشق نيست عاشق شده ديوانه
عشق واقعی تنها با چشم دل قابل دیدن است نه با چشم سر. از این روست که کوپید بالدار (الهه عشق)همواره نابینا تصویر شده است
ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟ اخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن
در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي شمع را نديدن و گردش به گشتن تابه كي صحبت از عشق هست وعاشق بودن و ديوانگي عشق بازي كردن واز عشق گفتن تا به كي بازگرد اميد من روشن ترين خورشيد من بي تو در تاريكي و بي راهه گشتن تابه كي اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر بگو غفلت از دل دادگان و دل شكستن تابه كي عقل و دين ودل همه با عاشقي اندر فناست عاشق رويش بدن و ديوانه گشتن تابه كي چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده حال از براي ابر و باران شعر گفتن تابه كي
ميان هق هق باران تورا سرودم و بس هزار واژه خرشيد را ربودم و بس غروب خاطره هايم ميان غم گم شد درون خاطره هايت غريبه بودم و بس نگاه مبهم و شومت چو خواب بي معناست كه در ميان آن سالها غنودم وبس تمام دفتر شعرم ترا صدا ميكردو بس درين سكوت غمين چون سرود رودم و بس نگاه كن به من و ساده گو كه اين همه وقت چو شعر خط خطي ام در عذاب بودم وبس مرا ببين كه در اين شعر پاك مي سوزم دقايق دگرم ببين كه همچو دودم بس
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي. نمي دانم چرا،تا كي،بري چه، "ولي رفتي؟" و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد! و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر داشت! و بعد از رفتنت رسم نئازش در غمي خاكستري گم شد. و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالها شب غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود. و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت. كسي حس كرد من بي تو ،هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را از ياد نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام"برگرد" تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم. تو ميايي و من گل ميدهم در سايه ي چشمت و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم. تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد كه تو يك شب بگويي: "دوستت دارم" تو ميداني غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم "تو را هرگز نرنجانم" به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
وقتی گفتی تا آخر دنیا باهات می مونم انوقت بود که فهمیدم دنیا دو روزه......
امروز خیلی غصه خوردم ، آخه انتظار نداشتم.میدونی همیشه وقتی یه نفرو خیلی دوست داری فکر میکنی با بقیه همجنس هاش فرق میکنه بعد وقتی یه موقع های خاصی عکس العملی از خودش نشون میده یا اینکه یه حرفی میزنه که یه کم به بقیه شبیه ، آدم ناراحت میشه ، انتظار نداره آخه فکر می کنی اون خیلی بهتره
من و زندگی با هم دوتایی سازش می کنیم سرنوشت هر چی نوشت اونو ستایش می کنیم وقتی با گذشت عمر لحظه هامون پرپر می شه توی یه چشم بهم زدن آتیش ها خاکستر میشه بیا به مهربونی عادت بکنیم تا میتونیم بهم محبت بکنیم
میگن هیچ کس لیاقت اشکهای تورو نداره و اون کسی هم که این ارزش و داره ، هیچ وقت گریه تورو در نمی یاره ، ولی گریه کردن آدم و سبک می کنه ، وقت هایی که خیلی ناراحتی ولی دلت نمی یاد به اون کسی که اینقدر ناراحتت کرده بگی که حق نداره اینکارو باهات بکنه ، هیچی بهش نمی گی سکوت می کنی سکوت... به این امید که خودش بفهمه که داره اشتباه میکنه که بفهمه تو چرا سکوت کردی . اما بعدش دلت میخواد یه دل سیر گریه کنی ،تنها و آروم
گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد براي لحظه اي نا تمام،قلبم از تپش افتاد پرسيدم:مگر از من متنفري؟ گفت :نه باور كن نه چون تو را واقعا دوست دارم نمي خواهم وقتي از من كام گرفتي براي پيدا كردن گل زرد زحمتي به خود دهي اينم يه جورشه
اگر باز تنها بشم به گوشه اي اسير بشم بي ياد عشقت چه كنم؟ وحشت تاريكي شب ستاره را خط كشد بي نور چشمات چه كنم؟ اگر ابرتيره باز چهره بنددروي تو غم ببارد اشك سرد بي مهربونيت چه كنم؟ اگر روزي تو صدات به دوشش پرز غم بشه توي گلويت بغض بشه با گريه هايم چه كنم؟ اگر روزي رو لبت خنده نياد سكوت بشه تو اون سكوت گريه كنم بي خنده هايت چه كنم؟ اگر يروز برم سفر تو بگي اون تنها ميشه پرنده بشي پيشم بياي بگو باعشقت چه كنم؟ اگر تمام هستي ام فرش زير پات بشه قدم نذاري تو اگر بگو با جانم چه كنم؟ اگر تمام زندگيم هديه بشه تو دست تو اما نگي دوسم داري بگو باقلبم چه كنم؟ براي تو ازين كوير دلم را هديه ميكنم كه فقط جواب بدي من بي تو چه كنم؟ بدون فقط براي توست طنين و اهنگ دلم هر نفسم ميگه بمون تو نباشي چه كنم؟
عشق و سد مثل هم اند:اگر بگذاري ترك كوچكي ايجاد شود كه فقط باريكه آبي ازآن بگذرد،اندك اندك تمام ديوار فرو مي ريزدو لحظه اي مي رسد كه ديگر هيچ كس نمي تواند جلو جريان آب را بگيرد

ديروز واست ۱۰ تا شاخه گل فرستادم . ۹ تا طبيعی يکی مصنوعی يه تيکه کاغذ روش گذاشتم روش نوشتم : تا تموم گلها پژمرده نشه دوست دارم .

اي کاش سه کلمه غرور، عشق و دروغ وجود نداشت تاآدمها مجبور نمي شدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگويند
ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:3 توسط : مــــــاهـــــان
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
دل نوشته ها
یادش بخیر …بچه که بودیم … بقول پرویز پرستویی در فیلم آدم برفی …صبح عاشق می شدیم و شب فارغ … بزرگ که شدیم ..گفتیم …گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش … برخی اوقات آدمها عادت را با عشق تعویض می کنند ….تو عادت داری کسی را ببینی …عادت داری به تو توجه بشه ..عادت داری صداشو بشنوی …عادت داری ..عادت داری … ولی آدم عاشق که اینطوری نمیشه …در عشق توجه در دل آدمهاست … وقتی بهت میگم عشق منی ..از عشقهای مال دوران بچگی نیست مال ایام بزرگسالی هست …شاید باور نمیکنی که بزرگ شده ام … هیچ موقع بهت عادت نکردم …هیچ موقع …هیچ موقع توقع نداشتم و ندارم که بهم توجه کنی … همیشه برام تازه ای …همیشه برام مقدسی ….چون عشق مقدسه … حضور تو در قلبمه …نه در کنارم … هیچ موقع نخواهم گفت دلم بی تو عاشق شد…چون بی تویی وجود نداره …. این عشقه ، که ارزش کلمه عشق داره ….کسی میاد میره تو قلبت ….جامیگیره ….و تو باهاش زندگی میکنی … تو باهاش نفس میکشی ….وقتی که نفس نباشه دلت مرده ….. مدتهاست چیزی نمی نویسم …. چون می دونم که آدمها چقدر عجیبند

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده ،تمام احساسها کنار هم به خوبی وخوشی زندگی میکردند خوشبختی ،پولداری،عشق،دانایی،صبر،غم،ترس و.... هرکدام به روش خود میزیستند تا اینکه یه روز....دانایی به همه گفت:هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق میشوید تمام احساسها بادست پاچگی قایق های خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها،آنها را به آب انداخته ومنتظر روز حادثه شدند روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد وهوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند وپارو زنان جزیره رو ترک کردنددر این میان عشق هم سوار بر قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگهداشته بودند ونمیگذاشتند که او سوار بر قایق شود عشق سریعاً برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و وحشت زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند ودیگر جایی برای عشق نماند قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آ می رفت عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود او نمیترسید زیراترس جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت.فریاد زد و از همه ی احساسها کمک خواست .اول کسی جوابش را نداد.در همان نزدیکی ها ،دوستش ..پولداری.. را دید وگفت: ..پولداری.. ..عزیز.. به من کمک کن..پولداری گفت:متاسفم ،قایق من پراز پول وشمس طلاست و جای خالی ندارد..عشق..گفت:رو به سوی قایق ..غرور .. کردوگفت:مرا نجات میدهی غرور پاسخ داد :هرگز ؛تو خیسی ومرا خیس میکنی ..عشق..رو به سوی ..غم..کرد وگفت عای غم عزیز مرا نجات بده اما غم گفت:متاسفم عشق عزیز من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاید ون خودمو نجات بده در این بین ..خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور شهوت را دید وبه او گفت: ..شهوت..عزیز من مرا نجات میدی شهوت پاسخ داد هرگز.....برو به درک....سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ...حالا بیام نجاتت بدم ...؟؟؟ عشق که نمیتوانست ناامید باشهرو به سوی خدا کرد وگفت خدایامنو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمیتونست روی آب خودشو نگه داره و بیهوش شد .پس از به هوش آمدنبا تعجب خودشو تو قایق ..دانایی... یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیرهجوم آب بیرون می آمد زیرا امتحان نیت قلبی احساسهای دیگه به پایان رسیده بود.عشق برخواست،به دانایی سلام کرد واز او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت:من شجاعتش رو نداشتم که به سمت تو بیایم شجاعت هم که قایقش دور از من بود نمیتوانست بای نجات تو راهی پیدا کند پس میبینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری تعجب گفت:پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من میاد؟؟دانایی گفت او زمان بود...عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟دانایی لبخندی زد و پاسخ داد:بله زمان...چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد که بفهمد عشق چقدر بزرگ است
فــــــرشـتــه
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید: شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید ؟ اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر



ادامه عکسها
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:17 توسط : مــــــاهـــــان